close
چت روم

رمان عشق کشکی9

تبلیغات

 ست سارافون و دامن شلواری

موضوعات
رتبه سايت درگوگل

فروشگان سايت
پیوند های روزانه
لینک دوستان
آخرين مطالب ارسالي
مطالب پربازديد
تبليغات

 

کفش دخترانه اسپورت نایک مدل Avocado

 

کفش,مدل کفش,کفش نایک,کفش دخترانه,کفش دخترانه نایک

 

قيمت فقـط : 35000 تـومـان  پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

توضيحات بيشتر

ست تاپ و شلوارک طرح ferrari مدل niko


تاپ و شلوار ست مردانه,مدل تاپ و شلوار مردانه,جدیدترین مدل تاپ مردانه,مدل شلوارک مردانه

 

قيمت فقـط :   28000وجه بعد از تحويل درب منزل شــما تصفیه کن خانگی آب


سفیدکننده و پولیش دندان لوما

 

سفید کننده دندان,دستگاه سفید کننده دندان,پولیش دندان,سفید کردن دندان


قيمت فقـط :25000پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
توضيحات بيشتر

 


درباره : رمان خانه ,
بازديد : 1813 | تاريخ : شنبه 23 آذر 1392 زمان : 22:24 |

رمان عشق کشکی9

              مجموع :رمان خانه

 

 رمان عشق كشكي9,رمان,رمان خواندني,رمان,سايت رمان,رمان خواندني,جديدترين رمان ها,رمان عاشقانه,رمان سياسي,رمان فلسفي,رمان مذهبي,رمان هاي جذاب,رمان هاي خيلي عاشقانه,سايت رمان سرا,رمان سرا,بزرگترين سايت رمان,نويسنده انواع رمان,بهترين رمان هاي دنيا,خواندني ترين و جذاب ترين رمان هاي دنيا,نوشته هاي عاشقانه,نوشته هاي بلند و فلسفي,نوشته هاي بلند و عاشقانه,نوشته هاي بلند و مذهبي,نويسنده رمان,رمان اجتماعي,رمان سياسي,رمان اقتصادي,رمان ديني

تو چشمام جمع شد . این اینجا چیکار میکرد . بهش نزدیک شدم . یه قدم ازم فاصله گرفت .
من : ما .... نی ..... مانی تو .....تو خودتی ؟ زبونم نمیچرخید . نمیدونستم لکنت زبون هم دارم که الان فهمیدم .
من : خواهش میکنم با من حرف بزن . مانی . کی این بلا رو سرت اورده .
تو چشمام ذل زد و گفت : تو .
نمیفهمیدم . مگه من چیکارش کرده بودم . رومو به سمتش برگردوندم تا ببینمش که دیدم ...
دیگه نبود . کجا رفت ؟ داشتم مثه بُز به خودم فحش میدادم . آخه میمردی سرت رو نچرخونی بوقلمون ؟ بیا پرید .
حالا از کجا پیداش کنم ؟ اونم توی آنکارا ؟ شهری به این بزرگی و پر جمعیتی ؟
اشکام سرازیر شد . چه وضعیت ناجوری داشت . این مانی بود ؟ نه فکر نمیکنم . چرا خودش بود .( عزیزم خود درگیری داری ؟ )
باید میرفتم دنبالش . ( خوبه که فهمیدی .چشم دیگه پارازیت نمیندازم خوب جوگیر شدم )
طول کوچه رو دووییدم .نبودش هیج جا نبود .یه دفعه از یه جایی صدای تیر اندازی بلند شد . وااااااااای همینم کم مونده بود .
برگشتم . صدا از اون دورها میومد . نکنه ... نههههههههههههههه . دوویدم به محل تیر اندازی ... هیچی اونجا نبود فقط زمین خونی شده بود . چشمامو با دستام گرفتم . حتما پرنده ای چیزی بوده دیگه .
تو ترکیه ادم کشی زیاد بود .راهو برگشتم . میخواستم برگردم به آپارتمان خودم .
ولی مگه تصویر مانی یه لحظه از جلوی چشمام کنار میرفت ؟ وضعیتش خیلی هم بد نبود . ولی خیلی لاغر بود لباس هاش هم پاره بود . انگار که کسی کتکش زده باشه .
برگشتم به آپارتمان. عجیبه . هیچ کس نبود . اها تازه یادم اومد پایین شوی لباس داشتیم . پس خدا رو شکر کسی از رفتن من با خبر نشده بود .
شونه هامو بالا انداختم . اعصابم خراب بود . خودم رو پرت مردم روی تخت . گرفتم خوابیدم .
بد ترین خواب هایی که فکرشو بکنید رو دیدم . خون . مانی . تیر اندازی . درگیری . گلوله خوردن و ...
مثل برق گرفته ها از خواب بیدار شدم . عرق کرده بودم. باید میرفتم دنبالش . یکی زدم تو سر خودم و گفتم : ساعت 3 شبه .
ولی بلافاصله به خودم گفتم : من باید برم ... تا قبل از اینکه ... دیر بشه ...
دوباره مانتو و شلوارمو پوشیدم . موهامو هم مثل قبل ریختم تو یقه ام . خیلی اذیتم میکردن . مثل همیشه یه سیگار هم تو دستم بود . لعنت به این سیگار .
از آپارتمان زدم بیرون . همه خواب بودن . خیابونا خلوت بود . فقط  قمار خونه ها و مشروب فروشی ها باز بود .
بابا آنکارا دست لاس وِگاس رو از پشت بسته . خوب . مانی کجا میتونه باشه ؟ اول از همه به اون جایی که دیدمش رفتم . نبود . کوچه پس کوچه ها ، آشغالا . قمار خونه ها ،مشروب فروشی ها ، خیابونای خلوت . همه و همه رو گشتم . نبود که نبود . آخخخخخخخخ دیگه پاهام کشش نداشت . اصلا به درک پاهام مهم تره . هه . یاد اون روزی اُفتادم که بین شلوارم و گوشت کوب مردد مونده بودم . با یاد آوری اون روز لبخند تلخی زدم .
اعصابم خورد بود . سرم و به دیوار تکیه دادم و سیگارمو گذاشتم لب دهنم . آخ که چه حس آرامش بخشی . دود سیگار یه حالت سرد داشت . دلم میخواست همیشه بکشم (خاک تو اون سر بی عقلت)
همین طور داشتم به زمین و زمان فحش میدادم و دود سیگارمو به حالت حلقه حلقه بیرون میفرستادم که احساس کردم کسی پشت سرمه .
اصلا نترسیدم . فوقش منو میکشت از این دنیا خلاص میشدم . به سیگار کشیدنم ادامه دادم که صدایی از پشت سرم اومد :
وقتی یه زن سیگار میکشه ،
یعنی یه تناقص پُر معنی .
روحی ظریف با زخمی مردانه .
تو دلم بهش پوزخند زدم . خوبه که فهمیدی زخمی که خوردم برام زیادی بود .
تصمیم گرفتم برگردم و بهش نگاه کنم . چشمامو بستم و هی پشت سر هم تکرار کردم : شنل نداشته باشه . نداشته باشه . نداشته باشه  نداشته باشه .
و چرخیدم و چشمامو باز کردم . (به نظرتون کیو میبینه ؟ اشتباه حدس زدین . حالا ادامه رو بخونین . )
یه مرد ساده ی ساده . سر تا پا مشکی پوشیده بود . یه خورده هم ترسناک میزد . طرف سمت راست صورتش هم یه زخم بود که از روی گونه اش به سمت دهنش کشیده شده بود . درست شبیه آقای کِرپسلی ( یکی از شخصیت های داستان های دارن شان . سرزمین اشباح جلد 1 )
بهش زل زدم .
بهم نگاه کرد وگفت : دنبال یه سارق عتیقه میگردی مگه نه ؟
جاااااااااااااااان ؟ این از کجا بو بُرده بود ؟ ولی این مهم نبود .
با عجله پرسیدم : آره . اون کجاست ؟ تو ازش خبر داری ؟
لبخند تلخی روی لبش نشست و گفت : پیش کَریمه . اگه میخوایش باید بیای به قمار خونه ی کریم . اسمش هم هست قمار خونه ی تایتان .
هییییییییی. تایتان ؟ نکنه این کَریمه با آتایتان نسبتی داره ها ؟
نه بابا . شاید یه تشابُه اسمیه . سرم و به علامت مُثبت تکون دادم .
مرده گفت : فقط یادت باشه . اگه میخوای چیزی رو از کریم بگیری باید جوان مردانه ازش بگیری . وگرنه تا ته دنیا هم دنبالت میاد . راهشو کج کرد و رفت ...
منظورشو خوب فَهمیدوم . باید یه چیزی بدم تا یه چیزی بگیرم . اما من که چیزی نداشتم ؟ بیخیال حالا این یه چیزی گفت .(نههههههههههه یعنی چی بیخیال ؟ بچه ها این دختره خِنگ نیست خدایی ؟ )
الان باید میرفتم ؟ خوب معلومه که آره . حالا کجا بود ؟ فهمیدم تاکسی . نه نمیشه ساعت 3 شب تاکسی از کجا ؟
آها فهمیدم . زنگ میزنم به تاکسی های شبانه روزی . توی ترکیه زیاد هست .
شماره ی یکیشونو حفض بودم . از تلفن عمومی استفاده کردم و تماس گرفتم . بعد از دادن آدرس منتظر موندم . تاکسی جلوی پام نگه داشت . آدرس دادم .
جلوی قمار خونه ی تایتان نگه داشت . اوووووووووووووه خدایاااااااااا   خودت رحم کن. چه خوشگللللللل . بالای سردرش یه کلی نور رنگی اینور اونور میرفتن . بزرگتین قمار خونه ای بود که دیده بودم . یه سالن بزرگ .پراز نور افشانی .
دو دل بودم . برم ؟ نرم ؟ برم ؟ نرم ؟
با خودم زمزمه کردم : یه دلم میگه برم برم . یه دلم میگه نرم نرم طاقت نداره دلم دلم .وااااااااای چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قبلش کیفمو باز کردم . یه چاقو از تو کیفم در اوردم و گذاشتم توی آستینم . شاید لازمم میشد. ( ای باریک الله به اون هوشت . تو که اینقدر باهوشی چرا خرگوش نشدی ؟)
کیفمو پرت کردم توی جوبو راه اُفتادم سمت قمار خونه .2 طبقه بود وووووووووووووه اینجا چه خبر بود ؟ بیش تر از 1000 نفر اونجا بود . با خودم فکر کردم : مانی رو اصولا اینجا نگه نمیداره میداره ؟ نوچ باید برم طبقه ی بالا.
از کنار مردم مست و پاتیل گذشتم و از پله ها بالا رفتم . طبقه ی بالا یه چیزی بود واسه خودش . یه ساختمون بزرگ با 18 -19 تا اُتاق .
یعنی مانی تو کدومشونه ؟ و جستجو اغاز شد ...
همشون خالی بودن جُز یه دو سه تایی که دلم نمیخواست درشون رو باز کنم چون مطمئن بودم توشون +18 .
فقط یه در بود که درش هم قفل بود . البته از این قفلایی که میشه بازشون کرد .
حالا من کلید اینو از کجا گیر بیارم ؟ یه فکر نا بکری .
چاقو رو از تو آستینم در اوردم و کردم تو قفل بیچاره . حالا نمیدونستم دارم کجاهاش میزنم هااااااا . همینجوری چاقو رو توش میچرخوندم که احساس کردم فایده نداره .
صبر کن ببینم .
لعنتییییییییییییییییییییییییییییییییی . این که بازههههههههههههههههه .
تا تونستم به خودم فحش میدادم .چاقو رو دوباره جا سازی کردم و وارد شدم . اووووووووووووه خدای من . درست فهمیدم . مانی اینجا بود .
خود خودش بود . پس چرا سر و صورتش خونی بود ؟ دستمو گذاشتم جلوی دهنم تا جیغ نزنم . آخه خودتون میدونید خیلی جیغ جیغو بودم .
بسته بودنش به یه صندلی . سر و صورتش خونی بود . لباساش هم پاره تر از همیشه . دوییدم سمتش . سرش رو پایین انداخته بود . احساس میکردم بی هوشه .اومدم دستاشو باز کنم که حس کردم کسی از پشت موهامو کشید .
برگشتم و جیغ بنفشی زدم . یه مرد که فوق العاده به آتایتان شباهت داشت .فقط نسخه ی پیر ترش بود اونجا بود .
موهامو ول کرد و گفت : پس اومدی اینو با خودت ببری نه ؟
مانی با صدای جیغ من به هوش اومد و سرش رو بلند کرد . با دیدن من اول با تعجب و بعد با نفرت نگام کرد .
زهرمار . خاک تو سر من که اومدم واسه توی احمق جان فشانی کنم .
کریم رو کرد به من و گفت : پس بالاخره اومدی . منتظرت بودم .
جااااااااااااان ؟؟؟؟؟؟؟ بله . چه مهمون نوازی دلپذیری هم از موهام کردی
کریم ادامه داد : خوب ، از اونجایی که این سارق عتیقه های منو برام نیورد منم تصمیم گرفتم درس خوبی بهش بدم .
اول کتکش زدم ولی بعد تصمیم گرفتم ازش استفاده کنم .
حالا صاف توی چشمام ذل زد : میخوام باهات یه مبادله ای بکنم .
نفسم تو سینه حبس شد . مانی هم مثل ماست با چشمای گرد داشت نگام میکرد .
کریم دورم چرخید و گفت : اینو میدم برای خودت . برای خود خودت . مگه میومدی که اینو ببری ها ؟خوب منم بهت میدمش . جوانمردانه .
فقط به یه شرط .
نفس حبس شدمو بیرون دادم و با صدایی لرزن پرسیدم : چه شرطی ؟
کریم به موهام نگاهی کرد و گفت : اینا رو بده اونو ببر .
چییییییییییی؟؟؟؟؟ یه لحظه احساس کردم موهامو بیشتر از جونم دوست دارم .
مانی هم که قربون خدا این چشاش هی داشت گرد تر و گرد تر میشد . هوی خوشگل ، چشات نیفته بیرون .
بین دوراهی گیر کرده بودم . مثل همیشه . با خودم زمزمه کردم : یه دلم میگه بهش بده . یه دلم میگه بهش نده .
حالا نگاه مانی یه حالت خشک پیدا کرد . انگار که میخواد بگه : تو اینکارو نمیکنی . تو ترسویی . ترسو .
تصمیم خودمو گرفتم . کریم داشت با لذت نگام میکرد . دو قدم رفتم عقب . چاقو رو از تو آستینم در اوردم . نگاه مانی تغییر نکرد .
لعنتی . چاقو رو تو دستم فشار میدادم . از دستم روی زمین خون میچکید . مهم نبود . چاقو رو بردم بالا و ...
یه لحظه بعد ...
زمین رنگ طلایی شد ..........

یه دفعه مانی از جاش پرید و گفت : چرا اینکارو کردی ؟
هیچ حرفی نداشتم بزنم . چرا ؟ چون دوسش داشتم. چون وقتی کسی رو دوست داری کارای احمقانه میکنی .
کریم با خونسردی دستوپای مانی رو باز کرد و گفت : اینم به جای اون عتیقه ها . مطمئن باش پول اونا رو جبران میکنه .
مانی عین ماست وایساده بود .
با عصبانیت رفتم طرفش و دستشو گرفتم و کشیدمش بیرون .
از قمار خونه زدیم بیرون . دستشو سفت گرفته بودم . یه دفعه وایساد و یه نگاهی بهم کرد .تو چشماش یه غمی بود .
یه دفعه سفت بغلم کرد . اخخخخخخخخ دنده هام خورد شدددددددد .
همون جوری تو بغلش مونده بودم که یه دفعه منو از بغلش در اورد و گفت : چرا این کارو کردی ؟
شونه هامو بالا انداختم : خودمم ازشون خسته شده بودم . مگه بده در  راه رضای خدا دادمشون به کریم ؟
خنده اش گرفت . اخمامو کردم تو هم : بله بله ؟ دارم واست جک میگم به چی میخندی ها ؟
مانی : هیچی .
بیخیال به سمت یه تاکسی راه افتادم . میخواستم برگردم ایران . حالا دیگه اینجا حسابی نداشتم . دیگه بی حساب شدیم .
برگشتم سمتش و دستمو دراز کردم به علامت بزن قدش و گفتم : دیگه بی حساب شدیم .
مانی ابروهاشو بالا پایین کردو گفت : کی گفته ؟ ما هنو بی حساب نشدیم . تو یه چیزی رو باید از من قبول کنی .
من : اگه نکنم ؟
مانی : خودم بقیه ی گیساتو میکنم . و خنده ی بلندی کرد .
من: از مادر زاده نشده کسی که اینکارو بکنه .
مانی : بکنم ؟
من : بکن .
مانی اومد سمتم . منم جیغ بنفشی زدم و با خنده به سمت تاکسی دوویدم . درشو باز کردم و پریدم توش .
یه نفس عمیق کشیدم . تاکسی به راه افتاد . برگشتم و یه دفعه مانی رو دیدم که با خنده ای شیطانی کنار دست من نشسته بود .
یه سکته ی خفیف و بعد ...
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
راننده تاکسی فرمون رو پیچوند که ماشین رو نگه داره مانی هم دستاش رو گوشاش بود .
تاکسی رو کنار خیابون نگه داشت و برگشت و با دیدن چشمای وحشت زده ی من که به مانی دوخته شده بود اخماشو کرد تو هم و گفت : آبجی این اذیتتون میکنه .
من : اره . حالا تو دلم عروسی بود . ای ول به خودم .
راننده تاکسی رو به مانی کرد و گفت : آقا بفرما بیرون .
مانی با تته پته : اقا به .. به خدا من کاریش نکردم .
راننده : اقای محترم بفرما بیرون دیگههههههههههه .
مانی درو باز کرد و رفت بیرون .
اوخی . دلم سوخت .
دوباره لم دادم به صندلی که حس کردم یکی از تاکسی کشیدم بیرون .
جیغغغغغغغغغغ . تاکسی رفتتتتتتت . در تاکسی هم باز موند .
مانی منو کشیده بود بیرون .
من : مگه مرض داری ؟
مانی : حالا دیگه بی حساب شدیم .
دقیق توی یه جاده خاکی بودیم .
من : خوب حالا که چی ؟
مانی : قبول میکنی ؟
من : چی رو ؟
مانی : با من ازدواج کنی دیگه ؟
من : نوچ .
مانی : تو غلط میکنی .
دستمو گرفت و به زور یه حلقه ی کوچیک از جیبش در اورد و کرد تو انگشتم .
من : حالا بگو ببینم این دزدی بود ؟
مانی شونه هاشو بالا انداخت : نه به خدا .
یه دفعه صدای اژیر پلیس بلند شد .
مانی دستمو کشید و مثل برق دویید .
من در حین دوییدن : تو باز چی کار کردی ؟
مانی طلا فروشی رو زدم .
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ



برچسب ها : رمان عشق کشکی9 , رمان عشق كشكي9 , رمان , رمان خواندني , سايت رمان , جديدترين رمان ها , رمان عاشقانه , رمان سياسي , رمان فلسفي , رمان مذهبي , رمان هاي جذاب , رمان هاي خيلي عاشقانه , سايت رمان سرا , رمان سرا , بزرگترين سايت رمان , نويسنده انواع رمان , بهترين رمان هاي دنيا , خواندني ترين و جذاب ترين رمان هاي دنيا , نوشته هاي عاشقانه , نوشته هاي بلند و فلسفي ,
نويسنده : وحید فرزین | نظرات ()

مطالب مرتبط
بروزترين پيشوازهاي ايرانسل و همراه اول
بوي عيدي = 30308
اي حرمت = 30296
دوست دارم = 30896
دلم گرفته = 30202
عشق اول = 30464
يکي هست = 30880
هرگز نشد = 30470
قرار نبود = 30475
يادته = 30895
خاطره ها = 30875
حلالم کن = 4413389
يکي يکدونه = 5515404
ساعت رفتن=5514691
رفيق نيمه راه = 5514627
تو راست ميگي = 3313226
هي تو= 3314291
تصميم = 3313736
تو نزديکي = 2211397
مغرور = 3313377
چي شد = 3313375
به خدا = 3314733
ديدي = 3314737
دوست دارم = 3315193
هوايي شدي = 3315201
هوايي شدي دو = 3315202
سريال شيدايي = 2211520
برو فکرشم نکن = 5513986
گيجه لر=3312873
کيم گلر= 3312879
تقاص = 3314296
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبليغات

مهره مار

آمار كاربران
  • افراد آنلاين : 96
  • اعضاي آنلاين : 10
  • تعداد اعضا : 614717

جدیدترین های امروز


کپي مطالب این سايت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.



logo-samandehi