close
تبلیغات در اینترنت

رمان کفشهای غمگین عشق10

تبلیغات

 ست سارافون و دامن شلواری

موضوعات
رتبه سايت درگوگل

فروشگان سايت
پيوندهاي روزانه
آخرين مطالب ارسالي
مطالب پربازديد
تبليغات

 

کفش دخترانه اسپورت نایک مدل Avocado

 

کفش,مدل کفش,کفش نایک,کفش دخترانه,کفش دخترانه نایک

 

قيمت فقـط : 35000 تـومـان  پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

توضيحات بيشتر

ست تاپ و شلوارک طرح ferrari مدل niko


تاپ و شلوار ست مردانه,مدل تاپ و شلوار مردانه,جدیدترین مدل تاپ مردانه,مدل شلوارک مردانه

 

قيمت فقـط :   28000وجه بعد از تحويل درب منزل شــما تصفیه کن خانگی آب


سفیدکننده و پولیش دندان لوما

 

سفید کننده دندان,دستگاه سفید کننده دندان,پولیش دندان,سفید کردن دندان


قيمت فقـط :25000پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
توضيحات بيشتر

 


درباره : رمان خانه ,
بازديد : 1758 | تاريخ : شنبه 23 آذر 1392 زمان : 22:23 |

رمان کفشهای غمگین عشق10

              مجموع :رمان خانه

 رمان,رمان كفشهاي غمگين عشق,كفش هاي غمگين عشق,رمان عشق,رمان عاشقانه,رمان كفش عاشقانه

فصل ۱۰ (۶)

نامه را پست کردم و به انتظار نشستم .نمیدانم چرا از این نامه انتظار معجزه ای داشتم حتی از نوشتن این نامه یک کلمه با مهران سخن نگفتم.میترسیدم که هر گونه اطلاعاتی از این نامه بگوش دیگری برسد طلسم را باطل کند.مهران چند بار از من پرسید که جواب نوری را نوشتی و من در جواب طفره رفتم و یکبار که اصرار او را دیدم گفتم بگذار نامه دیگری از نوری برسد و یک مرتبه جواب بدهم.
آه که من چقدر خوشخیال بودم ...خیالهای جوانی فقط مخصوص دنیای سحر آمیز خود آنهاست و هرگز در قلبهای سیاه اثری ندارد .
دو هفته بعد از آن شب رویا زده بود که نامه نوری رسید.
مهتا جان...مهتای مهربانم...تو فرشته ای...تو آنقدر خوبی که من شرمم می آید از زندگی سیاه شده و چرکینم با تو حرف بزنم...نه عزیز...من دیگر از دست رفته ام...باور کن اگر مرا ببینی هرگز مرا نیمشناسی ...آن نوریبلند قد و خوش سیما که وقتی از میان نگاههای تحسین آمیز صدها نفر جوان دانشگاهی عبور میکرد قبها را در سینه میفشرد.امروز به درخت خشکیده و تکیده ای شباهت دارد که در زمستانی سخت میان برفها بخود میلرزد و ناله میزند...
تمام لباسها برایم گشاد شده اند شاید اگر بنویسم ۲۰ کیلو کم کردم اغراق نگفته ام ...آن پوست لطیف و شفاف که از سپیدی چون آینه میدرخشید از ضربه های بهرام آنقدر کبود و تیره شده که دل هر بیننده ای را به لرزه می اندازد و من تعجب میکنم چگونه بهرام هر بار پس از آنکه یکبار دیگر صدها لکه و صدها کبودی تازه بر آن نشاند آنطور دیوانه وار آن را بخواهد و تحملش کند.حالا درست یکماه است که من در این آپارتمان زندانی هستم...
هیچکس جز بهرام را ندیدم و با هیپکس حرفی نزده ام چون حتی بهرام سیم تلفن را قطع کرده است و تنها ارتباط من با دنیای خارج دو نامه ایست که من برای تو و مادر بیچاره ام میدهم.هنوز نمیدونم چرا بهرام میگذارد من ارتباط خودم را با دنیای زندگان از طریق این دو ورق اغذ ادامه دهم...شاید که میخواهد شما در لذتهای بیمار گونه خود سهیم و شریک سازد...آخر شما تنها شاهد گذشته های ما بودید و باید حال و آینده ما را بدانید...
مهتای عزیزم تو از آسمان صاف از شعر و ترانه و از فرشتگان خوب حرف زده ای ولی من مدتهاست که آسمان را ندیده ام تا پرواز فرشتگان را ببینم.من قربانی سرنوشت شومی هستم که نمیدانم از کجا بر من نازل شده یادت هست یکروز درباره سرنوشت با هم حرف زدیم دلم میخواهد باز هم بر ضد سرنوشت قیام کنم اما آدم بیرمقی مثل من که داوطلبانه در زندان افتاده است چگونه میتواند با استخوانهای شکسته پیکر کبود و اندام تکیده اش علیه سرنوشت قیام کند؟
نمیدانم از کجا شروع کنم...سرم گیج میرود ...چند روز است که تب میکنم ساعت معینی ندارد گاهی نیمه شب و گاهی وسط روز میلرزم و میلرزم و بعد داغ میشوم آنقدر که خیال میکنم در میان شعله های تب میسوزم و بخار میشوم اما وقتی چشمم را باز میکنم بهرام را میبینم که کنارم نشسته و با دستمال خیس خورده و خنک پیشانیم را از دانه های عرق پاک میکند...او هر روز قرصهای تازه ای برایم می آورد اما این قرصها در تسکین تب و درد من هرگز اثری ندارد...
خوب میدانم که او هرگز مرا به پزشک نخواهد برد چون مگر میشود انسان مفلوک و بیچاره ای مثل مرا به پزشک برد و توضیح نداد که چرا پایش شکسته و چرا تمام تنش از کبودی پوشیده است...نه!...من هرگز به او نخواهم گفت که مرا به پزشک ببرد چون اگر او را به جرم شکنجه یک زن و شکستن پای او دستگیر کنند من چه خواهم کرد؟...آه میدانم که از دلسوزی احمقانه من به فریاد میاییاما چه میوشد کرد؟من قبول کرده ام که او مرا دیوانه وار دوست دارد که همین بدن نیم مرده را شب تا صبح رها نمیکند.اتاق من از بسته های کادو از هدایای روزانه او انباشته شده و هر شب قسم میخورد که فردا روز آزادی منست ولی فردا در بر همان پاشنه میچرخد که میچرخید...دیشب گریه کنان گفت:نوری فقط یک هفته دیگر بمن وقت بده ...وقتی چرک پایت و کبودیهای جدید خوب شد تبت قطع شد دست در دست هم از آسانسور پایین میرویم و شانه به شانه در هوای بهاری مانهاتن قدم میزنیم و تا صبح در دانسینگ ها میرقصیم .نمیدانم چرا با همه وعده هایی که دروغ از کار در آمده اند باز هم هر بار که وعده ای به من میدهد باور میکنم برویش لبخند میزنم و میگویم:باشه عزیزم...قبوله.
امروز برای مامان و بابا نامه نوشتم ...شاید حس ششم که میگن درست باشه چون نامه های مادرم پر از غم و غصه است...مینویسه که نوری همش خوابهای عجیب و غریب برات میبینم ولی من براش نوشتم مامان جان عزیزم اگه بدونی دخترت چقدر خوشبخته هیچوقت اینجور خوابها را نمیبینی...
حالا تنهای خواهش من از مهتای خوبم اینه که هرگز از این ماجرا برای مامان و بابا چیزی ننویسی خواهش میکنم...انشاالله یک هفته دیگه همه چیز دوباره مثل اول میشه...خیلی باید ببخشی که بیشتر از این نمیتونم بنویسم چون لرزهداره شروع میشه باید دو سه تا از قرصهایی که نمیدونم چیه بخورم و بخوابم...
قربان مهتای عزیزم-نوری
نامه را کنار گذاشتم سیگاری آتش زدم و خودم را بدست امواج اضطراب سپردمدیگر حتی قدرت تفکر درباره آنچه را که نوری نوشته بود و آنچه در هزاران کیلومتر دورتر از شیراز اتفاق می افتاد از دست داده بودم.گاهی در عمق خاطراتم ضجه های نوری را مشینیدم که فریاد کشیان در اطراف اتاقش میدود و بعد بر اثر ضربه محکمی که بسرش میخورد بیهوش روی زمین میغلطد...
خودم را به مهران رساندم و نامه را بدستش دادم و منتظر ماندم تا او نامه را بخواند درخت سرخ و تناور خشم به سرعت در تمام پیکرم میرویید و در یک لحظه آتش میگرفت میسوخت و دودش چشمانم را تیره و تار میساخت.
مهران نامه را خواند و با حالت عصبی در مشتهایش فشرد و با خشمی که هرگز از او سراغ نداشتم فریاد زد:
-هر دوشون بیمارن!
-من فریاد کشیدم:
-هر دوشون...نه!خواهش میکنم به نوری بیچاره من توهین نکن بهرام مریضه...آخه چطور ممکنه یه مرد اینقدر بیرحم باشه؟...اون دیوونه پای دختره رو هم شکسته ...و تازه اجازه میده همه این ماجراها رو برامون بنویسه...
مهران دستم را گرفت و با هم به قدم زدن پرداختیم.
-ببین مهران من فکر میکنم جنایتی در شرف وقوع است...و تنها ۴ نفر در این جنایت شریک و سهیم هستند....من و تو...نوری و بهرام...حس میکنم که ما احمقانه ایستاده ایم و داریم این جنایت وحشت انگیزو تماشا میکنیم...
مهران دنباله حرفم رو گرفت و گفت:و قاتل بادقت تمام نقشه این جنایت عجیب و بیسابقه را کشیده و برای اینکه از جانب خود بیشتر احساس رضایت کنه ما دو نفرو برای تماشای این صحنه وحشت انگیز انتخاب کرده...
بله همینطوره...اون شهود جنایت خودشو با دقت تمام انتخاب کرده!این دو شاهد بیچاره در عین حال که از جزییات جنایت آگاه هستن بهیچوجه نمیتونن مانع از انجام نقشه جنایت بشن چون چند هزار کیلومتر با صحنه جنایت فاصله دارن...مخصوصا بهرام به این دلیل اجازه میده که نوری برامون نامه بنویسه و خودش پست میکنه که نوری را همیشه در آخرین لحظه امیدوار بکنه و اون دختر احمق و ساده لوح با سادگی تموم مینوسه فقط یک هفته دیگه...بله یک هفته دیگه همه چی تموم میشه ولی آیا تو اینو باور میکنی؟خیال میکنی یک هفته دیگه بهرام از اجرای بقیه نقشه جنایتش بکشه؟
مهران سکوت کرده بود و من بخوبی آثار اندوه و ناراحتی رادر چهره اش میخواندم...ما در بن بست دردناکی افتاده بودیم ...یک هفته!یک هفته!همه امیدمان این بود که بعد از یک هفته همه چیز بصورت اولیه برگرده اما باز هم این مهلت ها تمدید میشد...در حالیکه هر بار از لابلای کاغذ بوی شکنجه های تازه تری به مشاممان میخورد از طرفی فکر میکردیم اگر کوچکترین خبری به پدر و مادر نوری بدهیم همه چیز ره خراب میکنیم.
-مهران من تحت هیچ شرایطی نمیتونم خودمو توجیه کنم...خواهس میکنم ادای استادای دانشگاه رو در نیار ...موضوع این نیست که ما چیزی را تو حیه کنیم ...تازه توجیه چنین حادثه شومی چه تاثیری در بقیه حوادث داره...من پیشنهاد میکنم که بلافاصله یکی از ما دو نفر به تهران حرکت بکنه و همه چیزو به پدر و مادر نوری بگه...اونا وضع مالیشون خوبه و میتونن فورا به آمریکا پرواز کنن.
مهران نگاهی طولانی بمن انداخت و گفت:ولی اگر ما اشتباهی کرده باشیم...
حرفش را قطع کردم و گفتم:چه اشتباهی؟اگر نجات یک انسان را از یک شکنجه گاه خصوصی اشتباه بدونی من افتخار میکنم که مرتکب چنین اشتباهی بشم...خواهش میکنم مهران...
مهران دستم را فشرد تا آرامشی که من فرسنکها با آن فاصله گرفته بودم بمن باز گرداند.
-عزیزم خواهش میکنم تو جمله آخری نوری را دوباره بخون.
نوری نوشته که حالا تنها خواهش من از مهتای خوبم اینه که از این ماجرا برای مامان و بابا چیزی ننویسد...خواهش میکنم...انشاالله یک هفته دیگه همه چیز دوباره مثل اول میشه...
بنظر من میشه روی این یک هفته تکیه کرد...راستش اگر منهم جای بهرام و تو جای نوری بودی هرگز نمیتوانستم تو را به دکتر ببرم...
من فریاد کشان پرسیدم :چرا؟
مهران جواب داد:برای اینکه تو حداقل ۲۰ کیلو وزن کم کردی چشمانت گود رفته گردنت مثل نی باریک و دراز شده تموم بدنت پر از لکه های کبوده علاوه بر این یک پات شکسته و دکتر بلافاصله تشخیص میده که ۱۰ روزه که پات چرک کرده و تو را به هیچ پزشکی هم نبردن.
-خوب میتونی بهانه بیاری که مثلا خیال میکردی که من خود به خود خوب میشم یا مثلا مسافرت بودی.
-شاید این حرفها بتونه یه پزشک هموطن ما را متقتعد کنه چون اینجا هر کس آنقدر به فکر خودشه که اینجور دخالتها ره یکنوع فضولی تو کارای مردم میدونه ولی یه پزشک آمریکایی نمیتونه از این چیزا بگذره...
-خوب فرض بکنیم پزشک آمریکایی فهمید که تو منو شکنجه دادی مخصوصا پای منو شکستی تو که تبعه آمریکا نیستی که بتونن مجازاتت کنن...
-ولی در اینجور موقع موضوع تبعه و غیر تبعه در میون نیست...موضوع اینه که من دختری رادر آپارتمان خودم زندونی کردم و بعد به تدریج اونو شکنجه دادم...فقط فکرشو بکن که مطبوعات آمریکا چه جنجالی بر پا میکنن...و چه افتضاحی بر پا میشه.
-ولی منکه از تو شکایتی نمیکنم من عاشق تو هستم . هر چی هم روزنامه ها بخوان شلوغ کنن من یک کلمه هم حرف نمیزنم.
-اولا هیچ معلوم نیس که تو حرف نزنی ...شاید تو تا حالا از ترس سکوت کردهب اشی در ثانی اگر تو در آخرین لحظه بر اثر شکنجه های من بمیری حداقل اینه که نمیگذارن من در آمریکا بمونم بلکه منو برمیگردونن در حالیکه من خیال دارم در دانشگاه نیویورک به تحصیلاتم ادامه بدم.
چیزی نمانده بود کهدر قالب نوری احساس خفقان کنم حس میکردم تمام راههای امید کور شده و تنها یک در برویم باز مانده...دری بسوی دره مرگ...
دست مهران را گرفتم و گفتم:مهران خواهش میکنم بحث نکن فقط در یک کلمه بگو چه باید بکنیم؟
مهران سرش را پایین انداخت عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت:ما که صبر کردیم یه هفته دیگه هم روش...
-یعنی ما یه هفته دیگه هم صبر کنیم؟
-بله عزیزم یک هفته دیگر.
-ولی اگر خدایی نکرده بلایی سر نوری باید آنوقت چی؟منکه هرگز خودمو نمیبخشم.
مهران دستی به سرش کشید و گفت:منم خودمو نمیبخشم ولی فراموش نکن که بهرام هنوز دیوانه وار عاشق نوریه...اینطور که نوری نوشته هفته ای چند مرتبه گرانترین کادوهای دنیا را براش میخره...هر شب تا صبح قشنگترین قصه های عشقی را تو گوشش زمزمه میکنه...علاوه بر این نوری هنوز هم با اینکه یک پایش شکسته یک ماه هس که تو اتاقش زندونیه و ۲۰ کیلو وزن کم کرده ولی عتشقانه بهرامو دوس داره...
بنابر این میتونیم امیدوار باشیم که این دو تا عاشق دیوونه فقط دارن از گذشته انتقام میکشن...و یک روز وقتی حس کردن که تا پای مرگ کنار هم ایستادن از راهی که رفتن برمیگردن...
-ولی این عشق نیس این جنون آدم کشیه...
مهران سرش را تکان داد و گفت:مهتا یه کمی فکر کن به عقیده من بهرام دیوونه ترین عاشق روی زمینه اون پسر آنقدر نوری رو دوس داره که نمیخواد حتی نگاه یه مرد رو چهره اش بیفته...او معبود و معشوق خودشو از چشم همه دنیا پنهان کرده تا فقط معبود خودش باشه اون گرونترین هدایا را برای دختری که یک شب بخاطرش دست به خودکشی زده میخره...بعد از هر جنگ و دعوایی چنون او را عاشقانه در بر میگیره نوازش میده و قربون صدقه ش میره که نوری با میل و رغبت آغوش مجروحشو بروی او باز میکنه من بتو اطمینان میدم که هر دو همدیگرو دیوانه وار دوس دارن و قبل از اونکه اتفاق شومی بیفته از راهی که دارن میرن برمیگردن...

فصل ۱۰ (۷)

منکه هنوز بهیچوجه از استدلال مهرا ن قانع شده بودم گفتم:بسیار خوب این یک هفته را هم من بخاطر تو صبر میکنم.

-نه بخاطر من بخاطر اینکه یکوقت آشیانه عشق دو تا دوست دیوونمونو خراب نکنیم.
-منکه معتقدم آشیونه ای در کار نیس...هر چی هست مرگ و شکنجه است ولی برای اینکه بعدا پشیمون نشیم من تسلیم استدلال تو میشم.
مهران با عجله از من خداحافظی کرد و رفت و مرا تنها گذاشت...در حالیکه نه من و نه حتی مهران هیچکدام امیدی به یکهفته دیگر نداشتیم اما غیر از این چه میتوانستیم بکنیم؟روزها و روزها از پی هم می آمدند و بعد وقتی بهانه ای برای ماندن نداشتند میرفتند امتحانات مید ترم در حال تمام شدن بود.بیش از ۸ روز رو به نوروز نداشتیم و اغلب کلاسها نیمه تعطیل بود مهران فقط یک امتحان داشت ولی من تمام امتحانات را گذرانده بودم و بیشتر وقتم را در فلت خودم میگذراندم .خوشبختانه هنوز هم جانشینی برای نوری نیامده بود و من در خلوت خودم تنها بودم و بیشتر دراز میکشیدم و به موسیقی گوش میدادم...
مادرم تلفن کرده بود که اگر امتحاناتم تمام شده زودتر به تهران حرکت کنم ولی من بیشتر در انتظار نامه نوری طفره میرفتم...۳ روز مانده بود به نوروز آخرین امتحان مهران هم تمام شده بود و مهران با آرامش همیشگی خودش را بمن رسانید و گفت:میتونیم حرکت کنیم.
-ولی من تا نامه نوری نیاد از شیراز جم نمیخورم ...
مهران به ساعت تقویم دارش نگاهی انداخت و گفت:بسیار خوب از عمر آخرین نامه ای که از نوری داشتیم ۸ روز گذشته باید تا فردا نامه ش برسه در اینصورت ما یک روز قبل از عید حرکت میکنیم...
-بسیار خوب...
-پس اجازه میدی بلیط رزرو کنیم...
آنقدر بی حوصله بودم که گفتم:بسیار خوب هر کاری دیلت میخواد بکن ...ولی بدون که اگر نامه نوری نرسه باز هم من تو شیراز میمونم...
مهران لبخندی زد و گفت:بسیار خوب...
من در آنروزها آنقدر خسته عصبی و لجوج بودم که حتی حال و حوصله دیدن مهران را هم نداشتم ...انگار از تمام مردان عالم متنفر شده بودم و حتی وقتی که مهران دستم را میگرفت با نفرتی آشکار دستم را از دستش بیرون میکشیدم ...حالا دیگر هر مردی از نظر من یک بهرام بود...درست غروب فردایی که قرار بود ما به تهران حرکت کنیم نامه نوری رسید...من از صبح تا عصر بیش از ۵ بار به جعبه مخصوص اعلانات سر زده بودم...اما هر بار مایوس تر و عصبی تر به خوابگاه برگشته بودم...سرانجام ساعت ۶ بعد از ظهر که نامه نوری رسید با شتاب نامه را گرفتم و خودم را به مهران رساندم...قلبم در سینه میطپید و حس کنجکاوی تمام تنم را با پنجه سرخ خود میکاوید...مهران نامه را گرفت و بادقت در پاکت را گشود و مثل همیشه مودبانه پرسید:نامه به اسم توست من بخونم...
-آره عزیزم زود باش خدایا بما رحم کن...
و نوری نوشته بود:
عزیزم مهتا مرا از بدخطی و گنگی نامه ام ببخش...دیگر از دنیای قشنگی که روزی مال من و تو بود هیچ چیز برایم نمانده بلکه برای من همه چیز تیره و تاریک و زشت است...آخرین لحظه واپسین دم حیات است ...انگار که از کف اتاقم از پنجره های بلند و شیشه ای و حتی از لوله بخاری مدام گرد و خاک میریزد...گاهی حس میکنم آنقدر خاک در حلقم فرو رفته و دیگر نفس کشیدن برایم دردناک است.اگر بکویم که هر لحظه از خدای خودم ارزوی مرگ میکنم اغراق نگفته ام...هیچوقت انقدر چشمانم انتظار ملاقات با مرگ را نکشیده است...میبخشی که دل نرم و مهربونت را با این نامه خون میکنم...اما به قول فرنگیها تو آخرین کشیش حیات منی...من باید در واپسین دم حیات همه چیزو بتو اعتراف کنم...
مدتهاست سینه ام از باد بهاری از هوای صاف و خنک از تلاوت آفتاب زیبای زندگی محرومست...از چشمان تنها اشکهای خشکیده ای میتراود که مال امروز و دیروز نیست...اشکهایی است که من اکنون مدتهاست از شدت رنج و اندوه و پایان غم انگیز زندگی ام بر گونه های خشکیده ام جاری میسازم...من دیگر دست از همه چیز شسته ام...من با همه فصلها همه گلها همه ستاره ها وداع کرده ام...شاید وقتی این مرثیه غم انگیز را میخوانی عصبانی و ناراحت فریاد بزنی که چرا قیام نکردم چرا اینطور احمق و کودن تسلیم مرگ شدم...راستش اعتراف میکنم که دلم نمیخواست به این زودی بمیرم...منهم مثل هر دختری آرزو داشتم...منهم زمزمه های گنگ شبهای عاشقانه را میپرستیدم برای یک قطعه شعر که از مجله ای ببرم و توی دفترچه خاطرات دبیرستانم بچسبانم جان میدادم...و خلاصه برای آن چیزهای قشنگی که قلب هر دختر احساساتی را بلرزه در می آورد جان میدادم و آینده را مثل شهری که در آفتاب نشسته باشد میپرستیدم و جستجو میکردم...
اما نمیدونم چرا همیشه این جستجوها در من با دلهره و اضطراب توام بود...همیشه ترسی گنگ و ناشناخته بمن هی میزد ناقوسهای هشدارش رادر گوشم بصدا در می آورد که ار عشق بپرهیز !یادت هست در روزهای اولی که به دانشگاه آمده بودم همیشه از عشق میگریختم...و تو با حیرت بمن میگفتی نوری نوری آخه چرا اینقدر سکوت میکنی ؟تموم دخترای دانشگاه برای یک نگاه بهرام جان میدهند...آه چقدر آنروزها خوب و خاطره انگیزند...در این غمکده کوچک که انگار با حصارهای پولادین از شهر ۱۲ میلیونی جدا شده است واغلب من با زمزمه کردن خاطرات گذشته زندگی میکنم ...آن روزهایی که شکوفه های زرین عشق ما در باغ ارم میشکفت و عطر شیرین عشق جان مشتاق مرا برقص و مستی می آورد هرگز فراموشش نمیکنم...آه خدای من چقدر آرزو داشتم...چقدر قلبم برای لبخند یک دختر کوچولو که نام من و بهرام را بر دوشهای ظریفش بکشد ضعف میرفت...
ما دخترها مگر از خدای خودمان چه میخواهیم؟ما برای زندگی کردن با عشق به کمترین سهم راضی هستیم.تسلیم میشویم سکوت میکنیم حتی درهای خانه را بروی خودمان میبندیم و کلیدش را بدست مرد میدهیم تا هر طور که دلش میخواهد و هر وقت که میلش کشید درهای زندون را بگشاید و زندونی را در آغوش بکشد.اما گویی آنها هرگز و هرگز از هیچ زن عاشقی راضی نیستند...نامه های من شاهدند که چگونه راه تسلیم و رضا را در پیش گرفتم...چطور برای جلب اعتمادهای از دست رفته بهرام کوشیدم جان دادم ولی او هرگز نتوانست گذشته را فراموش کنه دیگر جای گله و شکایت نیست ۳ شب پیش آخرین ته مانده های امیدم از بین رفت و حالا من مانده ام و انتظار یک مرگ دلخراش که میدانم خیلی زودتر از آنچه فکرش را هم بکنم از راه خواهد رسید...
مهتای عزیزم...کشیش خوب من...بگذار همه اعترافاتم را تمام کنم...من در آخرین نامه نوشته بودم که بهرام بمن قول داده است که یک هته دیگر مرا به دکتر ببرد و بعد مرا از این قفس لعنتی آزاد کند...در این یک هفته بیش از هر زمان دیگر به بهرام عشق ورزیدم...در حالیکه پای راستم از زانو به پایین بکلی از اختیارم خارج شده بود اما کشان کشان خودم را به آشپزخانه میرساندم و برای او با همه امیدهای یک زن آشپزی میکردم میز میچیدم و گاه وقتی میخواستم فاصله آشپزخانه و اتاق را طی کنم دو سه بار از درد بیهوش میشدم...در تمام مدت ۷ روز از تب میسوختم سرفه میزدم و ساعتها در بیهوشی مطلق فرو میرفتم.اما امید به روز نجات مرا بر پا میداشت...شاید باور نکنی که در این روزهای سخت و تیره من آنقدر به شوق آمده بودم که حتی برای بهرام نامه عاشقانه نوشتم...
انگار بهرام هم تغییر کرده بود بیش از همیشه بمن میرسید زخم پایم را میبست نوازشم میکرد و مثل همیشه تشنه و مشتاق مرا در آغوش میفشرد و برایم اشک میریخت تا آنشب لعنتی که باز همه چیز خراب و نابود شد...تصادفا شب هفتم شب تولد من بود...بهرام آنروز عصر دانشکده اش را تعطیل کرد و سه چهار بار برای خرید کیک و شمع تولد و کادو بیرون رفت و برگشت...همه چیز برای یک تولد دیگر آماده بود...با اینکه بوی چرکی که از مغز استخوانم بر میخاست ازاردهنده بود چشمانم از زندگی میدرخشید...دستهای بهرامو در دست گرفتم و گفتم:اگر دکترها مجبور بشن یک پامو قطع کنن باز هم تو را دوست دارم...
بهرام مرا که مثل گنجیشکی ضعیف و سبک بودم از زمین کند و در آغوشم فشرد و بعد گریه کنان نالید ...من وحشت کرده بودم میلرزیدم و بهرام در میان ناله های خفه اش میپرسید:چرا؟چرا؟چرا؟
من سرش رادر استخوانهای نازک سینه ام فرو کردم و گفتم:عزیزم چرا گریه میکنی؟چرا اینقدر ناراحتی؟اگر برای من گریه میکنی هرگز تو را سرزنش نمیکنم یادت هست یه روز برات نوشتم:هیچ چیز شورانگیزتر آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب خود آخرین نفس را بکشد و برای همیشه به ابدیت بپیوندد یا...
خوب حالا من آماده ام ...از سفری که در پیش دارم هیچ وحشتی ندارم من با عشق میمیرم...
بهرام سرش را بلند کرد در چشمانم خیره شد و بعد دوباره مثل بچه وحشتزده ای خود را در سینه ام پنهان کرد و گفت:من میترسم...میترسم...اگر بخوان تو را از من جدا کنن تکلیف من تو این دنیا چی میشه؟
ناله کنان جوابش دادم...
-عزیزم هیچکس منو از تو جدا نمیکنه...هیچکس...یادته یه روز بمن گفتی:عروسکم عروسکم بالاخره من یه روز تو رو خشک میکنم و برای همیشه تو اتاقم میگذارم تا هیچ کس بهت دست نزنه...
ناگهان چشمان بهرام درخشید و گفت:تو راست میگی...تو بمن اجازه اینکارو میدی؟
ناگهان تمام تنک از عرق سردی پوشیده شد ...وحشت با همه سردی و انجمادش در رگهای نیم مرده ام دوید...نه...باور کردنی نیس...بهرام من دیوانه شده...بهرام بیچاره من دیوونه شده؟پس همه این اذیت و آزارها برای این بوده که منو مث یه پرنده خشک بکنه و تو اتاقش بگذاره تا هیچکس نتونه بمن دست بزنه؟
صورتش را در میان دستهایم گرفتم و در حالیکه بنرمی اشکهایم جاری بود پرسیدم:پس بهرام تو هیچوقت پرنده تو از این قفس ازاد نمیکنی؟
بهرام لبخندی اشک آلود زد و گفت:نه...نمیتونم...خدایا...تو اینو از من نخواه...من اینجا همیشه پیش تو هستم...پیش تو...تو قفس تو.
من نمیگذارم تو رو از من بگیرن من نمیگذارم اون لعنتی دوباره اینجا سر و کله اش پیدا بشه...من دیگه نمیتونم اون قرصای لعنتی رو بخورم...من میترسم...میترسم...
و بعد گریه کنان در آغوشم پنهان شد و در خواب عمیقی فرو رفت...آنقدر سنگین و عجیب بخواب فرو رفته بود که انگار هرگز بیداری نداشت و من در آن حالت از پنجره اتاقم به آسمان آن شهر غریب نگاه میکردم و در افکار زجر آلودم غوطه میزدم...
پس که اینطور...او مرا با خود به نیویورک آورده بود تا در این جنگلی که هیچ کس را با هیچکس کاری نیست مث پرنده ای در قفس خشک کنه...و حالا که سرانجام همه چیز را اعتراف کرده بود با ارامش بخواب رفته بود...
مهتا جان تا صبح همانطور بیدار نشستم و با خودم فکر کردم..هزار راه هزار نقشه فرار به فکر رسید من هنوز نیمه جانی داشتم و میتوانستم نامه ای از زیر در بخارج بیاندازم و از پیرزن همسایه که هفته ای یکبار از اتاقش بیرون می آید کمک بخواهم...میتوانستم مدام بر در مشت بکوبم شاید که پیرزن همسایه صدای استمدادم را بشنود اما وقتی سپیده زد و روشنایی به قلبم راه یافت من دوباره تسلیم شدم...تسلیم بهرام...مگر من نبودم که برای بهرام مینوشتم...
من کاملترین عاشق دنیام...آنقدر کامل که دلم میخواد بمیرم...
بسیار خوب حالا وقت آزمایش رسیده بود ...من میتوانستم از وقت خروج بهرام از خانه تا بازگشتن برای فرار نقشه بکشم...خودم را از این زندان نجات بدهمو بهرام را بجرم شکنجه و مرگ یک زن روانه زندانها سازم و در عین حال میتوانستم به مردی که دیوانه وار مرا دوستد ارد و از ترس رقیبی که احمقانه من خودم برایش تراشیدم امروز مرا در قفس کرده است کاملترین عشق را عرضه کنم...آه مهتای عزیز...یادته چقدر از پرویز بدت می اومد...چقدر متنفر بودی؟
یادته همیشه میگفتی رو تنه این مرد بجای کله آدم سر گرگ میبینم؟یادته مهران خوب و نازنین تو همیشه میگفت ...گذشته هیچوقت از آدم جدا نمیشه...همیشه با آدمه؟خوب وقتی من همه این گذشته ها را بهم پیوند میزنم میبینم ما آدمها واقعا همیشه اسیر گذشته هستیم...گذشته های آدمی با سماجت یک پلیس آدمو تعقیب میکنه...و سرانجام یک روز سر یک پرتگاه مچ آدمو میگیره و میگه:خوب!دیگه همه چیز تموم شد تو نمیتونی از چنگ من فرار کنی...من و بهرام هم اسیر گذشته هستیم...هر کدام بنوعی در چنگال کذشته دست و پا میزنیم اما حالا میتونم در اوج قدرت انسانی به بهترین دوستم بگم من دیگه هیچ تلاشی برای نجات از این قفس نمیکنم بلکه چون یک عاشق کامل و همانطور که آرزوم بود خودمو تسلیم مرگ میکنم و میگذارم که بهرام همانطور که آرزوشه منو مثل یه پرنده خشک کنه و برا یهمیشه توی اتاقش بگذاره...
حالا که دارم این نامه را مینوسیم بهرام طبق معمول هر روز به دانشکده رفته و کلید زندان منو با خودش برده و من جز از طریق پنجره و ارتفاع وهم انگیز طبقه دهم بادنیای خارج هیچ ارتباطی ندارم...تب پنجشو قرص و محکم تو تنم انداخته شاید دو سال پیش اگر یک شب تب میکردم از وحشت میمردم پدر و مادرم دکترهای جور واجور بالای سرم حاضر میکردند اما حالا همیشه و همیشه من در تب ۴۰ درجه میسوزم.چرک استخوانهاروز به روز و لحظه به لحظه در خونم سرازیر میشن و بدن نازک و بیچاره من میجنگه میجنگه اما چاره ای نیست.سیل چیرکی که به داخل خون میریزه پایان ناپذیره...و بعد دچار هذیون میشم...همه چیز جلو چشمانم کدر و سیاه شناوره اولها این حالت فقط یکی دو دقیقه و یکی دو بار در
روز تکرار میشد ولی حالا هر بار بیشتر از یک ساعت طول میکشه و در روز بیشتر از سه چهار بار این حالت بهم دست میده.بدبختانه قرصهایی که بهرام بمن میده هیچگونه اثری در تخفیف تب نداره...مطمئنم یک روز من از میون این دریای خاسکرتی هرگز برنمیگردم...
مهتای عزیزم نیمخوام دلتو بدرد بیارم...تو مهربونترین موجود خدایی!میگن دعای آدم دم مرگ مورد قبول خداست و من برات دعا میکنم که با مهران خوشبخت بشی آه چه مینویسم...باز داره ابرهای خاکستری پیداشون میشه...آه بله...شاید این آخرین نامه من آخرین اثر من توی این دنیای بزرگ باشه.
آه که چقدر دلم تنگه...کاش در این آخرین لحظه دستهام تو دست ماردم بود.اینجوری ارومتر و راحتتر از دنیا میرفتم...یادته یه روز تو اوج احساسات و تخیلات دخترونه بهت گفتم:همیشه چیزی در من میدرخشه...چیزی مثل خورشید گرم و داغ اگر چه خورشید حیات بخشه ولی وقتی خورشید را از اسمون پایین بکشی و تو قلبت کار بگذاری تو را میسوزونه.قطره قطره آبت میکنه این همون رنج عشقه...رنجی که بر اثر قدرت و فشار عشق در بطن آدم متولد میشه...و حالا میبینم که این کوره سوزان این تب جوشان داره منو قطره قطره آب میکنه...بله این همون رنج عشقه!
منو ببخش که هذیون میگم منو ببخشین کهدیگه نمیتونم چیزی بنویسم چون دوباره همه چیزداره تو مه خاکستری پنهان میشه...هزار مرتبه تو را میبوسم مهران را میبوسم با دانشگاه با فلت خودم با اتاقم با همه چیز خداحافظی میکنم...
نوری
من ناگهان با شنیدن آخرین جملات نوری تاشدم مچاله شدم و در بیهوشی کامل فرو رفتم... وقتی چشم باز کردم که مهران بادستمال خیس پیشانیم را مرطوب میکرد و بعد با صدای بلند به گریه افتادم و مهران مدام میگفت:عزیزم گریه نکن...آروم میشی...
نمیدانم زمان چکونه میگذشت منهم چون نوری میدیدم که در دریایی از مه خاکستری دست و پا میزنم...باور کنید تب کرده بودم میسوختم و در هواپیمایی مه مرا و مهران را به تهران میبرد هذیان میگفتم.
مهران به پیپش پک میزد و گلوش از بغض میسوخت و آنقدر در خود فرو رفته بود که حتی با من حرفی نمیزد...من در میانه هذیانهای تب زده ام مدام میگفتم:نمیگذارم اون دیوونه موفق بشه من نوری را نجات میدم.
وقتی هواپیما روی باند فرودگاه مهر آباد به زمین نشست من چشمهایم را باز کردم و پرسیدم:مهران راست راستی ما تو تهرون هستیم؟
-بله عزیزم خواهش میکنم آماده شو پیاده شیم...
انگار بازگشت به این شهر و احساس اینکه تا نیم ساعت دیگر میتوانم خود را به مادر نوری برسانم و از او کمک بخواهم مرا از آن حالت بیهوشی و هذیان خلاص کرده بود...خیلی مصمم و محکم گفتم:مهران اول بمنزل نوری میریم فهمیدی!
مهران لبخند دوستانه ای برویم گشود و گفت:بسیار خوب مستقیما بمنزل نوری میریم.
در سالن فرودگاه لحظه ای ایستادم ...انگار همین چند روز پیش بود که من و مهران نوری و بهرام را در این فرودگاه مشایعت میکردیم...
نوری با آن چهره زیبا و دلنشین و آن اندام بلند و کشیده و آن صمیمیتی که در چشمانش میدرخشید در حالیکه سینه اش از امید به آینده و هیجان عشق متورم شده بود همه را مهربانانه در آغوش میکشید و بوسه خداحافظی رادر گونه ها مینشاند !ایا آنروز من میتوانستم تصور چنین وقایع مدهشی را بکنم؟...نه!...نه!این غیر ممکنست!مهران دستم را کشید و گفت:عزیزم وقتتو هدر نده شاید بتونیم اونارو تا فردا راهی آمریکا بکنیم!
گنگ و گیج همراه مهران راه افتادم ...بیرون هوا ابری بود و دل آسمان از اشک تلنبار بود حس میکردم هوا آنقدر سنگین و تیره است که قلبم را زیر تنفس دشوار خود میفشارد در اتومبیلی که ما را به سمت خانه نوری میبرد مهران آهسته در گوشم میخواند...
-مهتا مهتای خوب و مهربونم خواهش میکنم آروم باش...فراموش نکن که تو به دیدار مادر میری...خیال میکنه که دخترش غرق در زندگی سعادتمندانه س...مادری که از هیچی خبر نداره...اون طفلک خیال میکنه دخترش غرق در یک زندگی سعادت مندانه س...خواهش میکنم گریه نکن...سر و صدا نکن...بذار من حرف بزنم...قول میدی؟
-بله عزیزم قول میدم بیچاره نوری...
-آه این چه حور قولی بود تو که داری گریه میکنی
-نه عزیزم...مطمئن باش خودمو کنترل میکنم.
اتومبیل ما جلوی خانه زیبای نوری متوقف شد ما با قلبی که زیر فشار اندوه و اضطراب نفس نفس میزد دگمه زنک را فشردیم.مستخدم در ار باز کرد مادر و پدر نوری در آن صبح جمعه در حیاط خانه با گلها ور میرفتند...همینکه چشم مادر نوری بمن افتاد با آن اندام ظریف و کوچولو پر گشود و بطرفم دوید:
مهتا مهتا خانم عزیزم ...آخ بیا تو بغلم که تو بوی نوری عزیزم رو میدی...با تمام قدرتی کهدر خود سراغ داشتم جلو ریزش سیل اشکهایم را میگرفتم...مادر نوری مرا رها نمیکرد...مرا میبوسید...میبویید و حرف میزد...
-نگاه کن ما چقدر تنهاییم ...دو تا مرغ پیر که از مال دنیا فقط یه دختر داریم که اونم ما را تنها گذاشت و رفت...آخ بمیرم برای دخترم...دارم ازش بدگویی میکنم...خیلی هم خوب کرد رفت...از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز ...اون جوونه باید پرواز کنه باید از زندگیش لذت ببره...خوب من اصلا با مهران خان سلام علیک نکردم ...منکه پسر ندارم...مهران و بهرام پسرای من هستن...
بعد پدر نوری که مشغول صحبت با مهران بود با آن چهره متشخص و موهای نقره گون جلو آمد دستم را گرفت و روی آن بوسه زد و با همه صمیمیتی که میتوان در یک مرد سارغ داشت گفت:خوب کردیم بدیدن ما اومدین نمیدونین چقدر جای نوری خالیه...
حس میکدم دیگر نمیتوان خودمو کنترل کنم میخواستم با تمام قدرت فریاد بزنم...
-مرغهای پیر بیچاره...بلتد شید بطرف نیویورک پرواز کنین...بچه تون تو قفس داره آخرین نفسهارو میکشه...نجاتش بدین...
مهران مدام با نگرانی بمن نگاه میکرد و دستم را میفشرد و من التماسهای او را از راه فشارهای انگشتانش میشنیدم...
آن زن و شوهر خوب و مهربان ما را بداخل سالن بردند همه چیز در آنجا مرتب تمیز و درخشان بود...و آن دو پرنده پیر مدام در اطراف ما میچرخیدند و حرف میزدند
-خوب مهتا جون از نوری مرتبا نامه داری...
-بله خانم مرتبا برای همین خدمتتون رسیدم که...
-خوب که چی...
مهرات بلافاصله رشته کلام را از من گرفت و گفت:ما مخصوصا خدمت رسیدیم که...چون مسئله ای بود که...
ناگهان خنده از روی لبان مادر نوری پرید چشمان پدرش برقی زد و هر دو با هم پرسیدند:چه موضوعی؟
-آه خبر مهمی نیس...نوری کمی مریضه...یعنی بستریه...

فصل ۱۰ (۸)
من مضطربانه به چهره مادر نوری که انگار از هول و وحشت کوچک و در هم فشرده شده بود خیره خیره نگاه میکردم .

-خواهش میکنم نگران نباشید چیز مهمی نیست ولی اگه شما سری به نوری بزنید خیلی خوبه.
مادر نوری از توی جیب پهراهنش نامه ای که دیروز همراه با نامه ما دریافت کرده بود با شتاب بیرون کشید و گفت:معذرت میخوام این نامه دیروز ار نوری رسیده تو این نامه هیچی ننوشته نگاه کنید بعد انگار این نامه را ۲۰ ۳۰ بار خوانده تقریبا از حفظ شروع به خواندن کرد:
مادرم مادر نازنینم سلام پاپای خوبم پاپای بسیار عزیزم درود انقدر شماها خوبین که نمیدونم چی خطابتون کنم دستهای هر دو تون را میبوسم دختر بدتون رو ببخشید که دیر به دیر بهتون نامه میده باور کنید خیلی گرفتارم گرفتاریهای دانشکده شوهرداری خانه داری آنقدر زیاده که نمیرسم مرتبا براتون نامه بنویسم مخصوصا اگر چند روزی بازم نامه هم دیر شد ورا ببخشید چون امتحانات نزدیکه و من خیلی گرفتارم .
مادر نوری با هیجان نامه تنها دخترش را میخواند و من از ته دل دعا میکردم که نامه های ما همه دروغ و پوچ باشه و فقط این نامه نامه حقیقی نوری باشد .
مهران تحمل کرد تا نامه نوری تمام شد و آنوقت با لحن مودبانه ای گفت :خوب من خیلی معذرت میخخوام که شما را ناراحت کردم ولی من و من مهتا دوست نوری هستیم دوست شما هستیم و سکوت ما ممکنه به ضرر جان نوری تمام بشه نوری مریضه و ظاهرا با بهرام اختلاف داره و مطلقا به بیمارستان و دکتر معالجه نمیکنه مادر نوری گریه کنان گفت:نه آقا باور نمیکنم این نامه دخترمه پدر نوری که کاملا نگرانی عمیق ما را حس کرده بود سخن همسرش را مودبانه قطع کرد و خطاب به مهران گفت:خواهش میکنم ما را روشنتر بفرمایید .مهران نگاهی بمن انداخت و بعد گفت:من فکر میکنم بهتره شما همین فردا به نیویورک پرواز کنید نوری بشما احتیاج داره .
مادر نوری دیگر حرف نمیزد اندام ظریف او انگار که هزار مرتبه کوچکتر شده بود و در عمق مبل بزرگشان فرو رفته بود و من بزحمت صدای هق هق گریه اش را میشنیدم و مهران همچنان حرف میزد.
-بله لازمه که شما همین فردا حرکت کنید مثل اینکه نوری و بهرام سخت با هم اختلاف دارن و هیچکش نیست که به نوری کمک کنه.
پدر نوری از جا بلند شد بطرف تلفن رفت شماره ای را گرفت و صحبت کرد و بعد بطرف ما برگشت .
-من دوستی در اداره گذرنامه دارم اون قول داده که ۲۴ ساعته بعنوان اضطراری گذرنامه ما را آماده کنه فردا صبح هم بلیط میگیریم و یکشنبه پرواز میکنیم.
مادر نوری وحشتزده گاه گاه به شوهرش نگاه میکرد و بعد از جا بلند شد و محکم مرا در آغوش گرفت .
-آه نوری من نوری بیچاره من تو سرزمین غربت چی میکشه ؟
و من اینبار گذاشتم که اشکهایم که آنهمه دربند کشیده بودم آزادانه فرو ریزد .
یکشینبه صبح من و مهران آن پدر و مادر وحشت زده و نگران را که هنوز هیچ چیز نمیدانستند بدرقه کردیم و بعد با همه اضطرابها دلهره ها و امیدها به انتظار نشستیم.
در خلوت اتاق کوچکم آخرین برگه دفتر یادداشتهای مهتا را بر هم میگذارم و سعی میکنم قطرات اشک را به آرامی از صورتم بگیرم حس میکنم موجودی به آرامی در اتاقم راه میرود من صدای پای او را میشنوم صدای کفشهای غمگین عشق بر پهنه هستی و آنچه که نامش را زندگانی گذاشتیم.بدیوار تکیه میزنم تا به شیراز و به آن لحظه لحظه ای برگردم که مهتا آن دخترک مهربان و احساساتی روبرویم نشسته و برایم حرف میزند و آخرین سطور این داستان در خاطرم نقش بست .
بله آقا این نامه آخرین نامه ای بود که من و مهران از نوری داشتیم و بعد همانطور که خواندید ما به تهران رفتیم و بهر ترتیب که بود پدر و مادر نوری را روانه آمریکا کردیم و بعد از آن بمدت یکهفته از همه چیز بی خبر بودیم توی این مدت من و مهران کاملا ناامید و افسرده بودیم آنسال ما نه عید را فهمیدیم و نه زیباییها و نه لطف و طلیعه بهار را .
من خوب میدانستم به پایان ماجزا نزدیک میشویم اما نمیدانستم چطور و چگونه؟
آیا پدر و مادر نوری موفق میشن نوری را از چنگال بهرام نجات بدن و با خودشون به تهرون برگردونن؟آیا اونا به موقع میرسن؟
اغلب وقتی تو اتاقم تنها میشدم برای غریبیها و ناکامیهای نوری اشک میریختم .و از خود میپرسیدم چرا؟چرا باید دو انسانی که تا مرز هستی و نیستی به یکدیگر عشق میورزیدند قاتل هم باشند ؟
چرا باید نوری به این راضی باشد که از رنج عشق بمیرد ؟آیا پایان این همه پرده های رنگارنگ و نقشهای آسمان زیبای عشق باید انقدر غم انگیز باشد ؟
میدانید آقا من تقریبا تمام آثار عاشقانه دنیا را خوانده ام با رنجها و غمهای عشق اشنایی عمیقی دارم اما هرگز نخوانده و نشنیده بودم که آدمی از شدت عشق زیر شدیدترین شکنجه ها به آستانه مرگ ببره و در آنحال دیوانه وار به او بپیچه و مثل زنبور آخرین قطرات شیره هستیه معشوق خودشو بمیکه !
نه این برایم باور کردنی نبود ولی حقیقت داشت بهرام میخواست پرنده محبوب خودشو در قفس عشق خشک کنه و برای همیشه شوق پرواز را در او بکشه .
ولی من امیدوار بودم و هر روز هزار بار از خدای خود میخواستم که پدر و مادر نوری بموقع زندگی تنها دختر را با زندگی نجات بدن .
منکه روبروی مهتا روی نیمکت سپید باغ ارم نشسته بودم با هیجان پرسیدم :خوب موفق شدند؟
و بعد حس کردم که چشمانم را به وسعت همه کائنات گشوده ام تا ببینم از دهان مهتا چه خواهم شنید مهتا دهانش را گشود و گفت:آنچه براتون نقل میکنم از زبان مادر نوری است .
-بسیار خوب بگو.
-مادر نوری در بازگشت برایم تعریف کرد که...
-وقتی وارد نیویورک شدیم ساعت ۸ شب بود طبق آدرسی که در پشت پاکتهای نوری بود مستقیما به آردس نوری مراجعه کردیم ولی هر قدر در زدیم هیچ کس در را باز نکرد من داشتم از ضعف و نگرانی غش میکردم ولی پدر نوری بمن دلداری میداد و میگفت:همین که اینا خونه نیستن جای امیدواریه و نشون میده که کاملا سالم و سرحال هستن و هردوشون برای گردش از خونه بیرون رفتن خوب میرویم فردا صبح می آییم .
من فریاد کشان گفتم:آخه ساعا ۱۰ شب کجا ممکنه رفته باشن نه همینجا میمونیم تا پیداشون بشه.
ولی شوهرهم خیالش راحت شده بود و آنقدر اصرار کرد تا ما برای پیدا کردن هتلی در همان نزدیکیها آپراتمان دخترم را ترک کردیم با اینکه اندکی خیالم راحت شده بود اما تمام شب کابوس میدیدم .تمام شب گریه میکردم و سپیده صبح پدر نوری را بیدار کردم و گفتم:بلند شو دیشب هر کجا رفته باشن برگشتن و حالا خونه هستن میترسم ساعت ۸ دوباره از خونه بیرون برن.
پدر نوری که معلوم بود مثل من تا صبح گرفتار هزار کابوس بوده و چشماش از بیخوابی پف کرده بود با شتاب خودشو آماده کرد و ساعا ۷.۵ صبح بود که ما زنگ آپارتمان دخترم را بصدا در آوردیم اولین زنگ دومین زنگ سومین زنگ بیجواب بود داشتم از نگرای سکته میکردم که صدای پایی شنیدم بعد صدای بهرام از پشتدر بلند شد که به انگلیسی پرسید کیه؟
من و پدر نوری هر دو تقریبا با هم فریاد زدیم :ما هستیم پدر و مادر نوری بهرام جان در رو باز کن.
به اندازه ۵ دقیقه سکوت شد من وحشت زده به پدر نوری نگاه کردم ولی او گفت:لابد دارن لباس میپوشن وضعشون رو کرتب میکنن خواهش میکنم انقدر منو هل نکن سرانجام بهرام در رو بروی ما باز کرد پدر نوری دستش را برای در آغوش کشیدن بهرام گشود و بهرام ناگهان بگریه افتاد و خودشو توی بغل پدر نوری انداخت من شیون کنان بداخل آپارتمان دویدم و فریاد زدم نوری نوری عزیز دردونه من کو؟نوری من جواب بده...
توی هال از نوری هیچ خبری نبود اما لباسهایش اینجا و آنجا آویزان بود سراسیمه و گیج و منگ بطرف اولین اتاقی که بر سر راهم قرار داشت دویدم آه خدایا چه میدیدم نه!آن نوری نبود اون یه اسکلت بیجون بود که روی بستر افتاده بود چشمانش بسته بود اما وقتی سر و صدای مرا شنید دستهایش تکون خورد من خودم را روی دخترم انداختم و شیون کنان صدایش زدم :نوری دخترم دختر نازم چه بلایی بر سرت اومده تو رو خدا چشماتو باز کن میخوام با او چشمهای قشنگت بمن بگی که زنده ای و از دیدن من خوشحالی...پاشو عزیزم پاشو بمادرت خوش آمد بگو .من برای دیدن تو به نیویورک اومدم...
یه وقت حس کردم دست نوری مثل یه تیکه آتش رو دستم افتاد...برگشتم و به پدر نوری و بهرام که بالای سرم ایستاده بودند خیره شدم و بعد فریاد زدم:او منو شناخت...نگاه کنید دست منو گرفته!خدای من بر سر دختر بیچاره م چی اومده!
حس کردم لبهای نوری تکون میخوره...گوشم را بدهانش چسباندم خدایا از اون لبای درشت و قشنگ که همیشه مثل عقیق سرخ بود. فقط به پوست خشکیده و زرد رو دندونا افتاده بود...صداش مث اینکه از ته چاه میومد...
-ما...د...ر...
پدر نوری مرا از روی جسد نیمه جان دخترم بلند کرد و در یک لحظه پتو را از روی درخترش کنار زد خدایا چه میدیدم...
یک پای نوری مثل کنده یه درخت باد کرده و سیاه روی بستر افتاده بود من بسر و صورت بهرام چنگ زدم و فریاد کشیدم:بر سر دخترم چی اومده...بیرحم بی انصاف! چرا اونو به بیمارستان نبردی ؟پاش چی شده؟
صدای آمرانه پدر نوری مرا بخود آورد:زن!خواهش میکنم ساکت باش حالا وقت این حرفا نیس!ما باید فورا نوری را به بیمارستان برسونیم.
و بعد رو به بهرام و گفت:بهرام خواهش میکنم!اگه اتومبیل داری زود جلو در آماده کن تا من دخترمو از آسانسور پایین بیارم.بهرام بدون اینکه یک کلمه حرف بزند بطرف در خروجی ساختمان رفت و پدر نوری خم شد و دخترم را از روی بستر بلند کرد و در آغوش گرفت و بطرف در براه افتاد و من پشت سر شوهرم و دخترم با صدای بلند گریه میکردم و میرفتم...
-خدایاخدایا تو بزرگی تو هر چه بخواهی میتونی بکنی دخترمو نجات بده من فقط همین یه دختر رو دارم ...خواهش میکنم اونو از من نگیر...خواهش میکنم در تمام طول بیمارستان من گریه کنان با خدای خودم راز و نیاز میکردم انگار که در اتومبیل نبودم حتی نمیدونم در کجا بودم ...فقط یکپارچه دعا شده بودم.
در بیمارستان اولین کاری که کردن نوری را زیر چادر اکسیژن بردند .من بزحمت فهمیدم که دکتر کشیک بیمارستان گفت:خیال نمیکنم امیدی باشه ولی ما باید بدونیم بر سر این دختر چی اومده یک نفر بدون شک اونو شکنجه داده.
منف ریاد کشان بهرام را با دست نشان دادم و گفتم:ای بی انصاف ای بیمروت ای آدم کش.
بهرام همانطور صاف و مستقیم جلو در ایستاده بود پزشک بیمارستان بمن و پدر نوری و بهرام نگاه میکرد.پدر نوری که سالها در خارج بوده و خیلی خوب زبان میداند گفت:صبر کن آقای دکتر ما باید از خودش بپرسیم.
آنوقت همه در اطراف چادر اکسیژن جمع شدیم ...خدای من دختر خوشگل و زیبای من دختری که چشم و چراغ یک شهر بود حالا مثل یک اسکلت توی بستر افتاده بود من کنار بستر نوری زانو زدم و دستهامو به آسمون بلند کردم.
-خدایا دخترمو نجات بده خدابا دخترمو بتو میسپارم!انگار که اکسیژن دوباره جان تازه ای بتن دخترم دمیده بود همینکه صدامو شنید دستهاشو تکون داد چشماشو به زحمت باز کرد من فریاد زدم:-دخترم دخترم زنده شد .خدایا از تو متشکرم ...خدایا کمک کمک .
صدای نوری زا بزحمت شنیدیم که گفت:مادر بهرام بیتقصیره من از عشق میمیرم.
من فریاد زدم نه!این حرف درست نیست دخترم هذیون میگه اونو شکنجه دادن.تموم تنش کبوده پاشو شکستن اونو عمدا به دکتر نبردن!
یک بار دیگر لبهای نوری تکون خورد و اینبار به انگلیسی گفت:آقای دکتر بهرام تقصیری نداره من من...
و دیگه نتونست حرفی بزنه لبهاش رو هم افتاد ولی هنوز نفس میکشید سینه ش بالا و پایین میرفت.
من بطرف پدر نوری برگشتم و بعد هر دو بطرف بهرام برگشتیم.بهرام نبود برای اولین بار در تمام مدت عمر زناشویی بر سر شوهرم فریاد کشیدم.
-بی عرضه بی عرضه قاتل فرار کرد اونو بگیر.
شوهرم مرا بغل زد و بعد هر دو به اشاره دکتر از اتاق بیرون رفتیم.پشت در اتاق و در سکوت خفه بیمارستان من و شوهرم از شدت اندوه به ارامی اشک میریختیم.ما هیچ چیز نداشتیم که به یکدیگر بگوییم ۱۰ دقیقه بعد دکتر از اتاق خارج شد و وقتی بمقابل ما رسید گفت:متاسفم خیلی دیر شده.
آنوقت ما دو نفر در آن بیمارستان و آن شهر بیگانه و غریب مثل دو درخت ژیر رویهم افتادیم و هر دو صدای شکستن ساقه زندگی خود را شنیدیم بله ما هم بادخترمون مردیم و اگر می بینید که امروز جلوی شما نشسته ایم و حرف میزنیم فقط سایه ای از ماست.
وقتی مادر نوری ژایان این ماجرا را برایم تعریف کرد از جا بلند شد و بطرف میزی رفت که یک جفت کفش خانه و راحتی روی آن بچشم میخورد .مادر نوری آن کفش را بطرز غم انگیزی کج و سر بالا شده بود از روی میز برداشت و بوسید و گفت:من از این سفر فقط همین کفشها را با خودم سوغات آوردم کفشهای غمگین بچه م...
بی اختیار گفتم:کفشهای غمگین عشق.
*****************
مهتا چشمان سرخ شده از اشکش را برویم گشود و گفت:آقای نویسنده دیگه هیچی ندارم که به شما بگم هیچی.من با صدایی که در بغض میشکست پرسیدم:بهرام چه شد؟
-پدر و مادر نوری دیگر هرگز او را ندیدن شاید هم همانطوریکه میخواست حالا با جسد خشک شده پرنده در سرزمینهای دور دست زندگی میکنه!هیچکس از او خبری نداره!
-از او شکایتی نکردن؟
-نه پدر نوری مخصوصا بمن گفت:من هرگز تنها وصیت دخترم را زیر پا نمیگذارم هرگز.
حالا که به آخرین لحظه های پایان این سرگذشت می اندیشم انگار که صدای نوری است که در گوشم میپیچد.
هیچ چیز شورانگیزتر از آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب خود آخرین نفس را بکشد و برای همیشه به ابدیت به پیوندد.
خوب حالا من آماده ام از سفری که در پیش دارم هیچ وحشتی ندارم .من با عشق میمیرم.

پایان



برچسب ها : رمان کفشهای غمگین عشق10 , رمان , رمان كفشهاي غمگين عشق , كفش هاي غمگين عشق , رمان عشق , رمان عاشقانه , رمان كفش عاشقانه , سايت رمان , رمان خواندني , جديدترين رمان ها , رمان سياسي , رمان فلسفي , رمان مذهبي , رمان هاي جذاب , رمان هاي خيلي عاشقانه , سايت رمان سرا , رمان سرا , بزرگترين سايت رمان , نويسنده انواع رمان , بهترين رمان هاي دنيا ,
نويسنده : وحید فرزین | نظرات ()

مطالب مرتبط
بروزترين پيشوازهاي ايرانسل و همراه اول
بوي عيدي = 30308
اي حرمت = 30296
دوست دارم = 30896
دلم گرفته = 30202
عشق اول = 30464
يکي هست = 30880
هرگز نشد = 30470
قرار نبود = 30475
يادته = 30895
خاطره ها = 30875
حلالم کن = 4413389
يکي يکدونه = 5515404
ساعت رفتن=5514691
رفيق نيمه راه = 5514627
تو راست ميگي = 3313226
هي تو= 3314291
تصميم = 3313736
تو نزديکي = 2211397
مغرور = 3313377
چي شد = 3313375
به خدا = 3314733
ديدي = 3314737
دوست دارم = 3315193
هوايي شدي = 3315201
هوايي شدي دو = 3315202
سريال شيدايي = 2211520
برو فکرشم نکن = 5513986
گيجه لر=3312873
کيم گلر= 3312879
تقاص = 3314296
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبليغات

مهره مار

آمار كاربران
  • افراد آنلاين : 46
  • اعضاي آنلاين : 10
  • تعداد اعضا : 614691

جدیدترین های امروز


کپي مطالب این سايت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.



logo-samandehi