close
تبلیغات در اینترنت

رمان عشق و آتش

تبلیغات

 ست سارافون و دامن شلواری

موضوعات
رتبه سايت درگوگل

فروشگان سايت
پيوندهاي روزانه
آخرين مطالب ارسالي
مطالب پربازديد
تبليغات

 

کفش دخترانه اسپورت نایک مدل Avocado

 

کفش,مدل کفش,کفش نایک,کفش دخترانه,کفش دخترانه نایک

 

قيمت فقـط : 35000 تـومـان  پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما

توضيحات بيشتر

ست تاپ و شلوارک طرح ferrari مدل niko


تاپ و شلوار ست مردانه,مدل تاپ و شلوار مردانه,جدیدترین مدل تاپ مردانه,مدل شلوارک مردانه

 

قيمت فقـط :   28000وجه بعد از تحويل درب منزل شــما تصفیه کن خانگی آب


سفیدکننده و پولیش دندان لوما

 

سفید کننده دندان,دستگاه سفید کننده دندان,پولیش دندان,سفید کردن دندان


قيمت فقـط :25000پرداخت وجه بعد از تحويل درب منزل شــما
توضيحات بيشتر

 


درباره : رمان خانه ,
بازديد : 1915 | تاريخ : شنبه 23 آذر 1392 زمان : 22:21 |

رمان عشق و آتش

              مجموع :رمان خانه

 

 رمان عشق و آتيش,رمان عشق و آتش,رمان عشق و اتش,رمان عشقو اتيش

من كارم اينجا تموم شده ...ادرستو بده مي خوام بيام پيشت تا باهم پولا رو تقسيم كنيم ...
جمشيد- دختره چي ؟
كار اونم تموم مي كنيم ...
مي دونستم كشته و مرده پوله .....
- حالا ادرسو مي دي ...؟
جمشيد- كي مياي؟
- هر وقت ادرسو بدي..... من.تا يه ساعت ديگه خودمو اونجا مي رسونم ..
جمشيد- .باشه پس بيا به اين ادرس (......- )
-بچه ها ؟.....جمشيد بچه ها كجان؟
جمشيد- رضا فقط مي خواست بترسونتت ...هنوز پيش اقدسن ..
نفس راحتي كشيدم ..
-به رضا از اين موضوع چيزي نگو ...اگه بفهمه يه ذره از اين پولم به من و تو نمي رسه.........فهميدي ؟
جمشيد- اره زود بيا ...
گوشي رو گذاشتم ...مشكلم اين بود كه اقدس تو خونه اش تلفن نداره ...خواستم از در بيام بيرون كه صدايي شنيدم .........سريع درو باز كردم ....ولي كسي
تو اتاق نبود ....
-خيالاتي شدما ...
ديگه نيازي به پوشيدن لباس پسرونه نداشتم ...يه شلوار جين و با يه مانتوي كرم رنگ به همراه يه شال ابي سرم كردم ... كوله امو هم برداشتم
...اسلحه رو گذاشتم پشت كمرم ...
چاقو رو هم دور مچ پام با پارچه بستم ....
ديدن مجدد مهرداد باز هوايم مي كرد..پس بايدبدون ديدن مهرداد از خونه مي رفتم ...
مي دونستم اگر از اتاق برم بيرون متوجه مي شن ..چون دوتاشون دير مي خوابيدن ...
از پنجره اتاق به بيرون نگاه كردم ..زياد ارتفاع نداشت ...
پامو گذاشتم رو قاب پنجره ..كنار پنجره يه درخت بود ...خداروشكر تزئين ساختمون طوري بود كه بين سنگا فاصله بود و جاي پا براي من بود ...
با كمك درخت و جاي پا سعي كردم خودمو به پايين برسونم ....
بين راه ..شاخه درخت به دستم گير كرد ...تا بيام از دست شاخه راحت بشم ...شاخه رو دستم خش ايجاد كرد...

اخ............لعنت به تو ...
بلاخره با هزار مكافات .... خودمو به پايين رسوندم ...
خودمو از بين گلدونا و بوته ها رد كردم كه كسي منو نبينه ....بايد اول مي رفتم خونه اقدس ...به سر كوچه رسيدم ...از اژانس يه ماشين گرفتم
بعد از گذشت يك ساعت جلوي در خونه اقدس بودم
ساعتو نگاه كردم 1 بود ...
- اقا صبر كن الان ميام ...
راننده- چشم خانوم..
زنگ خونشون زدم ...
اقدس- بله ....
با شنيدن صداش خدا رو شكر كردم كه مصي نيست ....
اقدس با چشماي خابالود درو باز كرد...
تا منو ديد چشاش باز شد و سرتا پامو چند بار نگاه كرد
اقدس- تويي فري؟...چه سر و وضعي بهم زدي ...كجا بودي دختر؟ ..
-.بچه ها پيشتن؟
اقدس- اره ..خوابن ...
- اقدس برام بايد يه كاري كني ....خواهش مي كنم
اقدس- بگو هر كاري كه بگي انجام مي دم ...
مي خوام همين الان با اين ماشين بچه هارو برداري ببري به ادرسي كه مي گم ....به مصي هم چيزي نگو ..اصلا هست؟
اقدس- نه بابا گندش بزنم باز رفته خونه هوشنگ مشنگ .... مست كنه
خودتم تا من بيام همونجا مي موني
اقدس- كجا؟
- اقدس بايد بري... جون خودتو و بچه ها...... اگه اينجا بموني در خطر ميفته
اقدس- چي شده فري؟.... داري منو مي ترسوني ..
- نترس اگه الان بري اونجا هيچي نميشه ...
بچه ها رو بر ميداري و مي ري ...به صاحب خونه مي گي..... تو از طرف من ....يعني فريماه امدي ..

بگو فري خواسته.....اقدس فردا وقتي بهت زنگ زدم بچه ها رو بر مي داري و مياري جايي كه من ميگم ......هيچ چيز زياد ديگه اي هم بهشون نمي گي...
فهميدي ..؟
اقدس- اصلا تو رو مي شناسه ؟
-اره......فقط بگو اين دوتا خواهراي منن...
از جبيم پول در اوردم ..
-فقط معطل نكن ....كوچكترين درنكي كار دستمو ن مي ده
سرشون تكون داد..
- راستي هنوز چيزي ازقرصاي بي بي تو خونه مونده
اقدس- كدومشون؟
-همونايي كه فيلو درسته از پا در مياره
اقدس- اره
فصل هفتم
-قربونت بپر برام بيار ...داره دير مي شه
اقدس- چقدر مي خواي ..؟
-كل قوطي رو برام بيار ...
اقدس اورد..
-تا 10 دقيقه مي خوام از اينجا رفته باشي
اقدس- باشه ....
به راننده پول دادم و ازش خواستم بچه ها و اقدسو ببره خونه مهرداد....
بند كيفو از گردنم رد كردم ....ادرسي رو كه جمشيد داده بود از محله ما زياد دور نبود ....
قبل از رفتن از عباس كبابي كه به خاطر مهموناي لاتش تا دير وقت تا دم دماي صبح مغازش باز بود چند سيخ كباب و گوجه گرفتم ....
و به طرف ادرس راه افتادم ...
سر خيابون رسيدم ....
براي يه ماشين در بوداغون كه از دور ميومد دست تكون دادم

تا برسم ده دقيقه تو راه بودم....
قبل از رسيدن كمي جلوتر پياده شدم ...
به گاوداريا و باغاي دربو داغون اطرف نگاه كردم ....كمي ترسيده بودم ....
به گاوداري كه جمشيد ادرس داده بود رسيدم ..با سنگ رو در ضربه زدم ...
صدايي نيومد ....... دوبار چند بار محكمتر با سنگ رو در كوبيدم
جمشيد- چته امدم ..چه خبرته ...
جمشيد درو باز كرد...
مثل لاتاي چاله ميدون سرتا پامو برانداز كرد
جمشيد- نه بابا واقعا وضعت خوب شده...
با دست به تنش زدم و هولش دادم كنار و داخل شدم ...
- به رضا كه چيزي نگفتي؟
جمشيد- نه ...اين چي ..؟
- برات شام گرفتم
جمشيد- شام الان؟
- تو كه كاهدونت سير موندي نداره.... نمي خواي بريزمش تو سطل اشغال
جمشيد- نه بابا مي خورمش ..دستشو دراز كرد..
-اينطوري ؟.....منم گشنمه بذار برم تو بشقاب بيارم ...
جمشيد- باشه ..
- دختره كجاست ...
از كنار يه اتاقك رد شديم و از پنجره دود گرفته نشونم داد...
جمشيد- اينجاس
ازيتا دست و دهن بسته به خواب رفته بود..
- چرا دهنشو بستي
جمشيد- بابا خيلي داد مي زد ..خفم كرده بود .
-.برو بشين من الان ميارم ...

جمشيد روي تخت داخل اتاق دراز كشيده بود ..سريع قرصا رو در اوردم ... پودرشون كردم و روي كبابا و گوجه ها ...كمي هم توي دوغ ريختم ...چون مي
دونستم جمشيد وقتي بزنه تو دنده خريت هيچي حاليش نميشه و زورش ا ز هر چي خرسه بيشتر مي شه ...
كبابارو بردم جلوش گذاشتم ...
جمشيد- نمي خواي پولا رو بهم نشون بدي
...
يه دسته پولو كه قبل از امدن تو خونه درست كرده بودم و زير و روش تراول 50 گذاشته بودم از كيف در اوردم و از دور نشونش دادم ...
خواست بلند بشه و بياد و از دستم بگيره
دسته پولو زودي گذاشتم تو كوله
- اول شكم بعد تقسيم قناعم
جمشيد- ايول خواهر خودمي ...
و با ولع شروع كرد به خوردن
جمشيد- تو نمي خوري؟
-چرا ...مي خوردم ...اول برم دستامو بشورم بيام ...
كمي نشستم تا مطمئن بشم نصفشو مي خوره ..
-اين دختره غذا خورده؟
جمشيد- اره
-بهش سر زدي
جمشيد- نه
-كليدو بده برم بهش يه سري بزنم.... نمرده باشه
جمشيد- تو كه مي خواستي كارشو تموم كني.... چه فرقي داره زنده باشه يا نه
- حالا ايرادي داره؟
كليدو از جيب پشتي شلوراش در اورد و به طرفم پرت كرد ...از جام بلند شدم و سعي كردم اروم باشم ....اول رفتم تو اشپزخونه ...كه بينم داره مي خوره با
نه
دوغو برداشت و سر كشيد ...
نفسمو دادم بيرون ....

به طرف در اتاقك رفتم كليد و اندختم تو در.... برگشتم تا جمشيدو ببينم كه ديدم نيست ........ترسيدم ...
اروم به اتاق نزديك شدم..ديدم سر كيفم وايستاده و داره به اسكناس كه بينشون كاغذه نگاه مي كنه..
كلكمو خونده بود ...چوب كنار در و برداشتم ...
برگشت به طرفم
جمشيد- اي بيشرف ..دورغگوي افريته ..
به طرفم حمله كرد... چوبو بلند كردم و قبل از اينكه بتونه دستش به من برسه محكم كوبيدم تو فرق سرش ....
با چشماي باز بهم خيره شد..چوب هنوز تو دستم بود ...
كه تلو تلو خورد و افتاد رو زمين ..
-اه لعنتي چرا دارو ها اثر نكرد...
بدو به طرف اتاقك رفتم ...درو باز كردم ...
به ازيتا رسيدم ...
شروع كردم به باز كردن دست و پاش..... چشماشو باز كرد...
ترسيده بود
-هيس ساكت باش ..امدم نجاتت بدم
پارچه رو از دهنش در اوردم ...
ازيتا- كثافتاي بي شرف ....سريع دستمو روي دهنش گرفتم
- بهتره خفه شي....من امدم نجاتت بدم ...پس صدات در نياد كه بتونيم راحت از اينجا در بريم ..بازوشو گرفت و حركتش دادم ...
خودم جلوتر مي رفتم و بازوشو گرفته بودم و اونم دنبالم
ازيتا- تو كي هستي؟
- من از طرف مهرداد امدم
ازيتا- از اولم مي دونستم كار خودش بوده........حالا اين بازيا چيه ...؟....اصلا من با تو نميام ...تو هم يكي مثل اون عوضي
برگشتم و محكم كوبيدم تو دهنش
-اولا عوضي خودتت..دوما اون خر بگو به خاطر خانوم روز و شب نداره ...
يه بار ديگم صدات در بياد بدتر مي خوري ...
پس اون زيپو بكشو صداتو خفه كن...

با نارحتي دستش رو دهنش گرفت و دنبال من راه افتاد ...
به جمشيد كه پخش زمين شده بود نگاه كردم ....دست ازيتا رو محكم تو دست گرفتم ...بايد كيفمو برمي داشتم
يهو صداي قفل در امد .... ترسيدم .... خودمو ازيتا رو به ديوار تكيه دادم
در داشت باز مي شد
عين سگ ترسيده بودم ..
-يعني كيه؟ ...باور م نمي شد رضا و نوچه هاش ..
- صدات در نياد ..اگه بفهمن اينجاييم ... كلك دوتامون كنده است.. ..
سرشو تكون داد..
از بغل ديوار اروم اروم حركتش دادم به طرف انباري ..
اي بر اين برادر بد ذاتم لعنت ....بايد مي فهميدم جمشيد اصلا روده نداره كه حالا بخواد راستم باشه ....قبل از امدنم به رضا خبر داده بود .....
....با ازيتا وارد انباري شديم .....خودمون بين جعبه ها پنهون كرديم ....چاقو رو از مچ پام باز كردم ....چند بار نفسمو دادم تو و بيرون ...
ازيتا كه از ترس صداش در نمي يومد ...
برگشتم طرفش ..
-نترس من اينجام ..فقط نمي خوام صدايي ازت در بياد ...
باهام همكاري كن كه صحيح وسالم تو رو برسونم به دست مهرداد..باشه
ازيتا- پس چرا خودش نيومد؟
-نتونست ...براي همين از من خواست..انقدرم از من سوال نپرس ...
دمق بود..... ولي به درك ......من بايد كارمو مي كردم ....
رضا - خوب همه جا رو بگريد بايد همين جاها باشه .......
از پنجره مي ديدمش كيفم تو دستش بود
-لعنتي لعنتي فهميد من هنوز اينجام ..
رضا- نمي تونه با اون دختر از اينجا زياد دور شده باشه ..عبدي بيرونو خوب بگرد...
اكبر تمام اتاقاو انباري رو زير رو كن ....
زود باشيد ....
رضا با داد ..

عبدي بدو برو خونه اون دختره ....بچه ها رو شده به زور كتك ..... بردارو بيار ...
عبدي - چشم اقا ...
رضا فرياد زد...
فري خودت با پاي خودت بيا بيرون ..اون برادر خمارت همه چي رو بهم گفته
اگه خودت بياي بيرون كاري باهات ندارم
بيشتر خودمونو بين جعبه قايم كرديم
ازيتا- الان پيدامون مي كنن
- اگه به حرفام گوش كني ....كاري نمي تونن كنن ...
خودم عين خر موندم تو گل ...حالا داشتم به اين سوسولم دلداري مي دادم....(والا..برم دردمو به كي بگم ..اي خداااااااااااا..)
خدا خدا مي كردم كه يه جور از اينجا در بريم ...
صداي قدمايي رو مي شنيدم كه به انباري نزديك مي شد ..... اكبر بود..
هيكل درشتتش منو به ترس مي نداخت .....به چوپ افتاده روي زمين خيره شدم ...برش داشتم ....اكبر با پا به كاه ها و جعبه ها ضربه مي زد ..
اكبر- بهتره بياي بيرون ..رضا بفهمه خودت با پاي خودت امدي بيرون ...راحتر ازت مي گذره ...
بيا بيرون كوچولو ....
بهمون نزديك مي شد....از بغلمون رد شد ...... بلند شدمو توي يه حركت محكم كوبيدم رو سرش ...
برگشت طرفم ....انگار نه انگار ضربه خورده .باشه ..
چشمام باز موند .....باز كوبيدم رو سرش ...
كه اخش در امد ....ولي از پا نيفتاد...
نره خر تو ديگه كي هستي ...
اكبر- .دخترهرزه كثافت..چاقوش در اورد ......دو قدم پريدم عقب ....... چوب تو دستمو محكمتر گرفتم ..كف دستام عرق كرده بود ........اكبر چاقو رو هي
از اين دست به اون يكي دستش مي نداخت ...... مي خواست منو بترسونه ...
اكبر- امشب تلافي همه كاراتو سرت ميارم ...كاري مي كنم كه رضا تو رو فقط براي شستن توالت خونه اش ببره
- خفه شو...
با چوب به طرفش رفتم.. بلند كردم كه بزنمش.... ولي با يه حركت چوبو از دستم كشيد بيرون و با پشت دست محكم كوبيد رو صورتم ...
افتادم روز زمين ...به ازيتا گفته بودم هر چي شد از جاش در نياد بيرون ..

رضا با افتادنم به طرفم امد...يقمو گرفت و با يه دست بلندم كرد ....و به ديوار تكيه داد...از ضربه اش بي حال شده بودم.... چاقو رو زير گلوم گذاشت ...
اكبر- خيلي وقت بود كه منتظر اين روز بودم ....
نوك چاقو رو زير گردنم به حركت در اورده بود .......كمي داشتم جون مي گرفتم كه محكم با پا كوبيدم زير شكمش ...
چاقو از دستش افتاد..... خم شد ...از درد .....چشماش قرمز شد
اكبر- سگ پدر....
خم شدم تا چاقو رو بردارم .....اما زودتر از من شيرجه زد ...و چاقو رو برداشت ...همزمان منو هم هول داد...افتادم رو زمين ......چاقو رو بلند كرد كه بكوبه
بهم .....سريع با دستم....مچشو گرفتم .
.شانس اوردم ضربه ام ..سستش كرده بود.... وگرنه نمي تونستم جلوش زياد مقاومت كنم ...دوتامو رو زمين افتاده بوديم ..مي خواست چاقو رو بهم بزنه
....پامو بردن بالا كه بهش لگد بزنم ....زود فهميد و نذاشت ...داشتم كم مي يوردم ....نوك چاقو نزديك چشمم بود....
عرق كرده بودم .........
با صداي ضربه اي كه به جايي خورد ...چشماي اكبر باز شد ...بعد از چند ثانيه اين خون بود كه از فرق سرش جاري شد ....و بعد از مكثي افتاد رو زمين ...
نفسم تازه امد بيرون با خيال راحت افتادم رو زمين..چشممو بستمو باز كردم به بالاي سرم نگاه كردم ..... ...
باورم نميشه..مهرداد بالاي سرم با يه چوب بزرگ وايستاده بود ....
(اي قربون اون قد و قامتت بشم ......ببخشيد اشتباهي رفت روي كانال هندي )
با ديدنش ....بغضم داشت بازي در ميورد ... دلم مي خواست گريه كنم ....ولي سعي كردم كه فقط يه بغض كنم ......به چشمام خيره شده ....
خيلي دوسش دارم .....چشمم به ازيتا مي يوفته كه مثل موش اب كشيده تو جاش پنهون شده و دم نمي زنه ....
مهرداد خم ميشه كه كمك كنه ...بلند بشم ولي نمي زارم بهم دست بزنه ...نبايد بيشتر از اين بهش وابسته بشم ....
بغضمو همراه اب دهنم قورت مي دم پايين ...
- تو اينجا چيكار مي كني؟
با لبخند
مهرداد- از اين به بعد هر وقت رفتي دستشويي مطمن باش كسي تو اتاقت نباشه ...
- تو به حرفام گوش كردي؟
حرفاي ديشبت خيلي ضد و نقيض بود.....فهميدم مي خواي كاري كني ..به كله خرابيتم شك نداشتم ...
خندم گرفت ...ولي با ديدن چهره بر افروخته ازيتا ...اونم پشت نقاب بي تفاوتي پنهون كرديم ...

- چطور امدي اينجا؟ رضا نديدت ؟
وقتي امدم اونا امده بودن ...سرشون به گشتن گرم بود...صداشو شنيدم كه صدات مي كرد .... منم از روي ديوار پشتي امدم تو ...شانس اوردم تعدادشون
زياد نيست
-بايد زودتر از اينحا بريد ....اگه بفمه اكبر نيست زود مياد اينجا...
به تعداد كمشون نگاه نكن ...پاش برسه 10 نفرو يه جا سلاخي مي كنن
-بچه ها رسيدن خونتون؟
سرشو تكون داد
- پدرت ..
مهرداد- بابا همه چي رو مي دونه ...
- خيلي از من بدش امد ؟
با خنده ...بايد بري خودت از خودش بپرسي ...
رضا- اكبر
با صداي رضا دوباره ياد موقعيت خودمون افتادم
- بريد... نبايد شما را اينجا ببينه ....رضا خيلي خطرناكه
از همون راهي كه امدي بريد ..زودتر ...
ازيتا به طرف مهرداد امد ...
مهرداد- خوبي؟
ناراحت شدم ....بخاطر نگراني مهرداد براي ازيتا
ازيتا- اين وقته امدن ...
مهرداد- ازيتا الان وقت اين حرفا نيست ...
ازيتا- اين دختر كيه ...؟
با ترس به در انباري نگاه كردم
- بريد الان مياد .
مهرداد بدون توجه به غر غر كردن ازيتا اونو به طرف پنجره اي برد... كه از توش امده بود..
به طرفم برگشت ..من نزديك در وايستاده بودم و با نگراني بيرونو نگاه مي كردم

مهرداد- چرا نمياي ...؟
- ميام ...شما بريد من الان پشت سرتون ميام ...
مهرداد با شك ...مياي؟
سرمو تكون دادم
به ازيتا كمك كرد كه از پنجره رد بشه..
مهرداد- برو سمت ديوار الان من ميام ...
ازيتا- تو هم با يد بياي
مهرداد- ازيتا اينجا جاش نيست.... تو اين چند روزه بايد فهميده باشي كه نبايد به اينا فرصت داد...
اشكم در امده بود .....به مهرداد نگاه كردم پاشو گذاشت رو پنجره.... برگشت و به من نگاه كرد ...
مهرداد با ترس و دلهره و چهره اي عرق كرده
بيا ديگه براي چي وايستادي ...؟
-اول شما بريد... من مراقبم كه كسي نياد..... برو منم الانم ميام
به در انباري نزديكتر شدم
مهرداد- فريماه ...
برگشتم ..
مهرداد- .من به پليسا زنگ زدم تو راهن ...دارن ميان ...
.با لبخند تلخي بهش گفتم
- باشه ..خيلي خوبه ...
اشكم ديگه در امد....و رومو ازش گرفتم ....و يه قدم ديگه به در نزديك شدم...هر لحظه مي ترسيدم رضا بياد ....قدرت دل كندن از مهردادو هم نداشتم
با صداي گرفته اي
مهرداد- فريماه ..
چشام پر اشك شده بود..نفسمو دادم تو .....و لبامو گاز گرفتم
اروم با خودم
- .برو د لامصب...... انقدر عذابم نده ...
پشتم بهش بود ...دستشو گذاشت رو شونه ام ...

پشتم بهش بود ...دستشو گذاشت رو شونه ام ...
مهرداد- فريماه
با چشماي گريون به طرفش برگشتم ...
با ناراحتي بهم لبخند زد ....دستاشو نزديك صورتم اورد و گذاشت دو طرف صورتم ...اشكام جاري شده بود..
با شست انگشتاش اشكامو پاك كرد..... با دوتا دستم مچ دستاشو گرفتم
چشمامو بستم ..ديگه نمي تونستم تحمل كنم .
- .برو ديگه ....
خواستم حرف ديگه اي بزنم....... كه مهرداد لباشو محكم گذاشت رو لبام ....
با بوسه هاش ....حس كسي رو نداشتم كه با بوسه به اوج هوس مي رسه .......با بوسه هاش تازه مي فهميدم چقدر دوسش دارم ....
تمام صورتم خيس شده بود ....
صورتمو از بين دستاشو در اوردم...
- برو ....ازيتا منتظره ....
صداي ماشين پليسا به گوشم مي رسيد ...
مهرداد- پليسم كه امد ....بيا ديگه ....كجا مي خواي بري...؟
- ميام نگران نباش ...تو برو
خواست دوباره منو ببوسه ولي بهش اجازه ندادم ....به طرف در رفتم ....سر جاش با غم وايستاده بود...با دست بهش گفتم بره...
عقب عقب به طرف پنجره رفت ...براي اخرين بار ديدمش...لبخندي زدم ...
لبخند زدو روي قاب پنجره رفت ...برگشت تا باز منو ببينه ....با دست باز بهش اشاره كردم كه بره ....اونم سرشو تكون داد و پريد پايين ........
-روي لبم زمزمه كردم ...خداحافظ
چشمامو بستمو باز كردم ....برگشتم كه از در خارج بشم ..كه ضربه محكمي به سرم خورد و ديگه چيزي نفهميدم ....
فصل هشتم(آخر)
بوي بدي كه تو دماغم پيچيده بود باعث شد كه ...چشمامو باز كنم......دست و پاهم بسته شده بود..سرم درد مي كرد...
چشم چرخوندم ....توي اتاق كوچيك پر از كاه بودم ....خيلي به سقف نزديك بودم
كمي خودمو تكون دادم ....خوب كه چشمامو باز كردم ...رضا رو ديدم كه گنج اتاق نشسته بود..
رضا- خانوم بلاخره بيدار شدن...

بوي بدي مي دادم ...رضا هم بوي بدي گرفته بود...به پنجره نگاه كردم ...هنوز صبح نشده بود...فهميدم زمان زيادي بيهوش نبودم ...
رضا- با اين كارت گور خودتو كندي ...فكر كردي مي زارم راحت به وصال يار برسي...
تو سرم كلاه گذاشتي ....
بينيشو كشيد بالا
رضا- پليسا هم انقدر كه فكر مي كردم زرنگ نبودن......همه جا رو كشتن... الا سگ دوني رو ....اين بوي خوبم براي همينه ...
به چشمام خيره شد
رضا- خيلي دوسش داشتي ؟...كه اونطوري مي بوسيديش ...
فكر نمي كردم انقدر هرزه باشي ......حتما باهشم خوابيدي كه انقدر در عطش هم بال بال مي زديد
- خفه شو ....
تو كه بي عفتي .....چرا با منم نباشي .....ولي براي من مهم نيست.... همين كه بدونم با مني كافيه ....يعني همين كه كاممو از تو شيرين كنم بسه .....ديگه برام
با اشغالاي سر ميدون فرقي نمي كني
برات يه برنامه ريزي درست كردم ...
با ترس بهش خيره شدم ...
رضا- اول به اوج مي رسيم ...بعدم ...بعدم .با همه اين بنزينا اوجمونو كامل مي كنيم
چشمم به دوتا گالون كوچيك بنزين افتاد...
ترسيدم ..
رضا- خوشحال شدي عزيزم...
دكمه پيرهنشو اروم شروع كرد به باز كردن..
رضا- مي خوام برات قبل از طلوع خورشيد يه اتيش بازي راه بندازم كه هيچ عروسي تو عمرش نديده باشه... جز فري جونم
تمام دكمه هاشو باز كرده بود ...سيگاري رو در اورد و گذاشت رو لبش ..و با فندك روشنش كرد...
خودمو كشيدم عقب ...
رضا- اونو خيلي قشنگ بوس مي كردي ..منم اونطوري بوس مي كني ...؟
بهم نزديك شد..خودمو جمع تر كردم .كنارم .زانو زد
رضا- سيگار مي كشي؟ ..هوا سرده ..
سيگارشو به طرف گرفت ...

رضا- بگير اخرين سيگاره ...تو منو از زندگي ساقط كردي ..پليس با گرفتن عبدي ..تمام دارو ندارمو مصادره كرد ...
حالا من مي خوام با گرفتن عفت و زندگيت ..دارو ندار تو رو يه جا مصادره كنم سيگارشو نزديك لبام تكون داد
رضا- بكش ارومت مي كنه ...
سرمو تكون دادم
لبخند بدي زد و ...دوباره سيگارو گذاشت رو لباش
....بلند شد ..كمربند شو باز كرد..
رضا- دلم مي خواد يكم اول ادمت كنم ......بعد از اون.... مي تونيم به ضيافتمون برسيم ..
....كه تو هم جوني براي دست و پا زدن نداشته باشي...
كمربندشو با يه حركت در اورد ...
رضا- با سگگ دوست داري؟.... يا خالي خالي
نه بذار يه يادگاري از من رو بدنت بمونه ...
رضا- با سگگ بهتره ...
كمربند رو برد بالا...
چشمامو محكم بستم
نزد ..چشمامو اروم باز كردم
ديدم كمربند اورد پايين ..سيگاروشو به دست گرفت ...
رضا- نه دلم مي خواد در امدن خونتو ببينم ..اينطوري بيشتر به دلم ميشينه ...
سيگارو گذاشت رو لبشم و به طرفم امد ...
زود زود خودمو كشيدم عقب ولي نمي تونستم كاري كنم ...
خم شد ...از بالا يقه مانتومو گرفت و با خشونت كشيد پايين ....دكمه هاي مانتوم همه كنده شد...
از زير يه تاب قرمز تنم بود ...
رضا- قرمز ..رنگ قرمز ديونه ترم مي كنه ...
مانتو رو كامل در نيورد ........كمريند دوباره از روي زمين برداشت...
و برد بالا
رضا- نوش جونت عشقم ...

و محكم كوبيد بهم ...
صداي فريادم.... گوش خودمو كر كرد ..
رضا- اينم براي فري عزيزم
- اي ...
سگگ بد مي خورد بهم ..درد وحشتناكي گرفته بودم..اشكم در امده بودم
رضا- اينم براي همه زندگيم ...دوست داري ....؟
بگير ..همش با عشق تقديم به تو
تمام ضربه هاش به شكم و سينه هام مي خورد ..دستام از پشت بسته بود...پاهمم بسته بود...
مرگو جلوي چشمام مي ديدم ...
بي رحمانه مي زد ....فقط مي تونستم دور خودم بپيچم ....برگشتم كه كمرم به طرفش باشه ...ولي خم شد و منو به طرف خودش بر گردوند ....
و محكمتر از قبل با چشاي به خون نشستش منو زد
داشتم خون بالا مي وردم ..خون تو دهنم جولون مي داد...با سرفه خونا رو از دهنم ريختم بيرون
رضا- بسه ...حالا مي رسيم به ضيافتمون...بايد جوني هم داشته باشي كه به من حال بدي ...مگه نه ؟
كنار پاهام نشست و طناب دور پاهمو باز كرد ...
هنوز خون بالا ميوردم ....ناي داد زدن نداشتم
با دهني پر خون و نا توان خواستم داد بزنم ..ولي دهنم كمي تكون خورد
- كمك
رضا- خواستي دادم بزن..همه رفتن ....كسي نيست به دادت برسه ..قطره هاي اشك از گوشه چشمم سرازير شد
درست برنامه ريزي كرده بود..ديگه قدرت مخالفت نداشتم ...
مانتو رو بيشتر از روي بازوهام كشيد پايين ...و خودش افتادم روم ...
از درد زخمام به خودم پيچيدم...
رضا- چطور به اون بچه مايه دار لب مي دادي..... يالا به من همونطوري بده ...
لباشو گذاشت رو لبام ..كه از گوشه اش خون امده بيرون...
جون نداشتم
رضا- كثافت مگه با تو نيستم ...لباتو حركت بده ...فكمو محكم گرفت و تكون داد

دردو ناتواني منو مطيع كرده بود
لباشو گذاشت رو لبام..... با گريه ...همراهيش كردم ...چشماش پر خون بود ...
سرشو ازم جدا كرد..
رضا- خيلي دوسش داشتي ...؟
جوابي ندادم...
سيلي محكمي به صورتم زد
رضا- گفتم دوسش داري؟
سرمو تكون دادم يعني اره ...
رضا- براي هميشه كاري مي كنم كه از ديدنت محروم بشه ...
چشمامو بستم ...با همه چي خداحافظي كردم ..
با زندگي ...با عفتم...با عشقم ...با دنيا .....
رواني شده بود ..كاراش دست خودش نبود.
.از روم بلند شدو دوباره يه پك عصبي به سيگارش زد...
رضا- من اگه نابود بشم....... بايد تو هم با من نابود بشي..
تو مسبب تمام بد بختيايي مني ...
سيگارو پرت كرد رو علوفه هاي خشك ...دود از روشون بلند شد...
- خدايا منو ببخش ....شايد حقم اين بود ...
ديري نكشيد كه اتيش راه افتاد ...
اتيش فاصله اي تا ظرفاي بنزينا نداشت ....
بهم نزديك شد...
اخرين اميدم يه كلمه بود ....با وجود درد زياد ......با تمام قدرت فرياد زدم
- مهرداد
چنان تو دهنم زد كه خرد شدن يكي از دندونامو خوب حس كردم
رضا- هر چي مي خواي داد بزن..... پليسا ديگه رفتن...
مي خوام با درد به وصال من برسي ...

بند تاپمو گرفت و خواست پاره اش كنه ..
كه از بين علوفه هاي يه در چوبي باز شد .....سريع به در نگاه كردم..فهميدم منو اورده تو شيروني طويله
اگه بهش دست بزني ..مي كشمت ...
رضا- اوه اوه ببين كي امده ......
رضا .خنده عصبي كرده ..
بهم نگاه كرد
رضا- عاشق سينه چاكت امده ..بهتر .
دوباره به مهرداد نگاه كرد
رضا- .تو هم بشينو لذت ببره ببين چطور عشقتو ازت مي گيرم ...
رضا چهار زانو روم بود ....اسلحه شو زودتر از ورود مهرداد در اورده بود...
نه من مي تونستم حركت كنم نه مهرداد
از مهرداد با بعض و گريه التماس كردم كه كاري كنه ...
رضا- حالا اين عاشق مي خواد.... با چي ما رو بكشه...
رضا ديونه شده بود ...
اسلحه رو به طرف مهرداد گرفته بود ....
خم شد تا لباشو بذار رو لبام ....
.حواسش به مهرداد نبود ....مهرداد از در كامل امد بيرون و خودشو انداخت روي رضا و با هم گلاويز شدن ...اسلحه از دست رضا افتاد
اتيش هر لحظه به بنزينا نزديك مي شد..
يكي مهرداد مي زد يكي رضا ...
سر و صورت دوتاشون خوني شده بود ...اگه اتيش به بنزين مي رسيد سه تايمون مي رفتيم رو هوا ...
داد زدم
- مهرداد بنزينا
رضا نامردي نكرد خودشو از مهرداد جدا كرد و و يكي از گالناي بنزينا رو خالي كرد رو علوفه ها
وسعت اتيش بيشتر شد ..
رضا بلند شد ..كه به طر ف من بياد ...مهرداد پاشو گرفت ....رضا تعادلشو از دست دادو قبل از اينكه بيفته رو زمين سرش محكم خورد به ستون چوبي ...و نقش زمين شد...
به تقلا كردن افتاده بودم ...
مهرداد چهار دستو پا به كمك رسيد و دستامو باز كرد ...اتيش هر لحظه بيشتر مي شد ...منو كشيد تو بغلش..... دوتايي به اتيش نگاه كرديم ....
..سريع پيرهنشو در اورد و انداخت دورم ...
مهرداد- پاشو خانومي الان مي برمت بيرون ...
خيلي درد داشتم ....تمام بدنم خوني شده بود
- نمي تونم مهرداد......ديگه جون ندارم ..
رضا داشت تكون مي خورد ..
مهرداد .بلندم كرد و منو به طرف در كوچك روي سقف برد ..اتيش با سرعت روي در كوچيك چوبي رو گرفت
دوتايي بين اتيش گير افتاده بوديم منو بيشتر تو بغلش گرفت ....با شعله ور شدن اتيش ما هم عقب تر مي رفتيم ....
رضا از جاش بلند شد..سرشو تكون داد...تا ما رو ديد...
تلو تلو خوران به طرف يكي از گالن بنزينا رفت .. برش داشت ...
رضا- نمي زارم ....نمي زارم ....به ريش من بخنديد...
از لبه هاي ظرف اهني بنزين.... به علت گرما.. دود و بخار بلند مي شد
بنزين داخل گالنو خواست روي منو مهرداد بريزه ...كه كمي از بنزين روي بدن خودش ريخت ..... اتيش سريع وجوشو گرفت ..
جيغ و فريادش به هوا رفت
منو و مهرداد به پنجره ...كه شيشه هاي نصف و نيمه شكسته بود نزديك شده بوديم و به سوختن رضا نگاه مي كرديم ....از دادو سوختنش ..چشمامو بستمو
و سرمو گذاشتم رو سينه مهرداد....
محكمتر منو به خودش چسبوند ...ظرف بنزين تو دست مهرداد با شدت شعله كشيد و ضربه شلعه ها به بقيه بنزينا رسيد..
شدت شعله مثل ضربه عمل كرد و و منو مهرداد كه نزديك پنجره بوديمو به بيرون پرت كرد...
..فرياد زدم......
موقعه افتادم دستم توي دست مهرداد بود ولي بين راه دستش از دستم جدا شد ....جيغ مي زدم ... كه محكم خوردم به سطحي كه مثل سيلي عمل كرد ....و با
درد فرو رفتم
و بعد يه عالمه اب بود كه دورمو احاطه كرده بود ...نمي تونستم خودمو بكشم بالا... به شدت به طرف پايين مي رفتم ......
قدرتم تحليل رفته بود ......چشمام داشت بسته مي شد ..كه دستي يقه لباسمو گرفت و منو به طرف خودش كشيد ...

با سرعت به سمت بالاي اب مي كشيده مي شدم ...سرم كه از اب امد بيرون ....
هر چي اب تو دهنم بود يه جا خالي كردم و با قدرت شروع كردم به نفس كشيدن ....چشمم به ساختموني كه در حال سوختن بود افتاد ...و بعد گرماي بدن
مهرداد كه منو بغل كرده بود ...
منو و خودشو روي اب گرفته بود..دوتامون افتاده بوديم تو استخر پشت گاورداري ...
محكم منو تو دستاش قلاب كرده بود ...
با صداي كم جوني
-فكر كردم رفتي؟
با صداي لرزوني كه از سرما نشات مي گرفت
مهرداد- نمي تونستم عشقمو ول كنم و برم ...
با اين حرفش جون گرفتم
- پس ازيتا
مهرداد- من اونو دوست نداشتم فريماه ..همه ي وجودم تويي ...
سعي كردم بخندم
- من گدا صفتم ....
سرشو به صورتم چسبوند و خنديد ..
مهرداد- تو هنوز منو نبخشيدي ...
مي لرزيدم..
- پدرت ..پدرت ...اون چي ..؟
مهرداد- اون كه هميشه دوست داشته ..فقط به خاطر چندتا دروغت مي خواد پوست كلتو بكنه ..
- از كجا فهميدي ما اينجاييم؟
مي دونستم زمان زيادي نداريد از اينجا دور بشيد...پليس فكر مي كرد رضا رفته و تو فرار كردي ..منم نا اميد شدم.....ازيتا رو به سمت ماشين پليسا
فرستادمو خودم امدم دنبالت ...ولي پيدات نمي كردم ..بعد از رفتن پليسا چند بار ديگه گشتم ..كه نتيجه اي نداشت
كه صداي فريادتو كه صدام مي كردي رو شنيدم ..دقيق كه گوش كردم ديدم صدات داره از بالا مياد...
دوباره به اتيش شعله ور نگاه كردم ....
در حالي بيهشويي بودم ....مهرداد دستو پا زد كه منو ببره بيرون و به لبه استخر رسيديم ...

دستمو گذاشتم رو گونه اش ...
بهم با لبخند نگاه كرد ...
- مهرداد ...
اروم لبامو بوسيد
مهرداد- جان مهرداد ...
عاشقش بودم...دوسش داشتنم ...
لبهام از سرما مي لرزير ...بدنم درد مي كرد ....ولي قبل از حال رفتن بايد بهش مي گفتم
سرمو به سينه اش تكيه دادم ....منو محكمتر به خودش فشار داد...
سعي كردم صدامو بشنوه
- دوست دارم ...هيچ وقت تنهام نذار ....

من بي تو هيچم......تو باورم نكن
خيسم ز گريه ........تنها ترم نكن
عاشق نبودم ..........تا با تو سر كنم
آتش نبودم............ خاكسترم نكن
اگه عاشقت نبودم
اگه بي تو زنده بودم
تو بمون...... كه بي تو غصه مي خورم
اگه دل به تو نبستم
اگه اين منم كه هستم
ولي از هواي گريه ات... پ.رم
اگه شكوه دارم از تو

اگه بي قرارم از تو
تو بمون.. كه آشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره
به تو مي رسم دوباره
اگه... عاشقم.....بهانه ام.... تويي
دل كنده بودم .......از هم زبونيت
پنهون نكردي....... از من نشونيت
من پا كشيدم....... از عهده بسته ام
تو پا فشردي........ بر مهربونيت
اگه همزبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه كنم دل اين.... دل شكسته رو
اگه سرد و مرده بودم
اگه پر نمي گشودم
به تو بسته ام ........اين دو بال خسته رو
اگه شكوه دارم از تو
اگه بي قرارم از تو
تو بمون......... كه آشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره
به تو مي رسم دوباره
اگه عاشقم....بهانه ام ...تويي



برچسب ها : رمان عشق وآتش , رمان , رمان عشق و آتيش , رمان عشق و آتش , رمان عشق و اتش , رمان عشقو اتيش , سايت رمان , رمان خواندني , جديدترين رمان ها , رمان عاشقانه , رمان سياسي , رمان فلسفي , رمان مذهبي , رمان هاي جذاب , رمان هاي خيلي عاشقانه , سايت رمان سرا , رمان سرا , بزرگترين سايت رمان , نويسنده انواع رمان , بهترين رمان هاي دنيا ,
نويسنده : وحید فرزین | نظرات ()

مطالب مرتبط
بروزترين پيشوازهاي ايرانسل و همراه اول
بوي عيدي = 30308
اي حرمت = 30296
دوست دارم = 30896
دلم گرفته = 30202
عشق اول = 30464
يکي هست = 30880
هرگز نشد = 30470
قرار نبود = 30475
يادته = 30895
خاطره ها = 30875
حلالم کن = 4413389
يکي يکدونه = 5515404
ساعت رفتن=5514691
رفيق نيمه راه = 5514627
تو راست ميگي = 3313226
هي تو= 3314291
تصميم = 3313736
تو نزديکي = 2211397
مغرور = 3313377
چي شد = 3313375
به خدا = 3314733
ديدي = 3314737
دوست دارم = 3315193
هوايي شدي = 3315201
هوايي شدي دو = 3315202
سريال شيدايي = 2211520
برو فکرشم نکن = 5513986
گيجه لر=3312873
کيم گلر= 3312879
تقاص = 3314296
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبليغات

مهره مار

آمار كاربران
  • افراد آنلاين : 126
  • اعضاي آنلاين : 10
  • تعداد اعضا : 614692

جدیدترین های امروز


کپي مطالب این سايت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.



logo-samandehi